کمپین های خیریه

    مدیریت وب سایت

    مدیریت وب سایت


    ياهو
    اي رفته از برم به يار دوردست !
    با هر نگين اشك به چشم ترمني
    هر جا كه صفاست در خاطر مني
    سر شامگه كه جامه نگين آسمان
    پولك نشان زنقش هزاران ستاره ات
    هر شب كه مه چو دانه الماس بي رقيب
    بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است
    آن نمازها زمزمه هاي شبانه را
    يادآورمني
    در خاطر مني
    برگردد ، اي كبوتر رنجيده ، باز گرد...
    بازآ كه خلوت دل من آشيانه تست
    در راه در گذي درخانه
    در اتاق
    هر سو نشانه تست
    با چلچراغ خاطرات رو شنم هنوز
    پنداشتي كه نور تو خاموش مي شود؟
    پنداشتي كه رفتي و ياد گذشته مرد ؟
    نه اي اميد من ،ديوانه تو ام .
    افسونگر مني هرجا ، به رهرزمان در خاطر مني ...

    «بنام نامي نامان ، معبود عابدان ،معشوق عاشقان : اميد نااميدان و روشنگر دلها»
    نمي دانم به راستي چگونه صفاتت را وصف كنم ؟؟
    چگونه ميتوانم بگويم كه تو كه بودي؟ چه مي خواستي و چه كردي ؟ به راستي تو كه بودي ؟ توئي كه نمي شناختمت !! هر شامگه كه از كنار اتاقت مي گذرم نگاهي مالامال از اميد آرزو به درون اتاق مي افكنم . تا شايد ... تا شايد به راستي آنكه به اراده او قلب انسان با نخستين ضربان ، طپيدن آغاز مي كند.
    آنكه به تقدير حكيمانه اش با آخرين نفس مرغ جان از قفس تن به پرواز مي آيد و آنكه دست رافتش دريچه هاي نور را به روي شب مي گشايد . آن خداي بي همتا آن خداي بي همتايي كه لطف مخلوقات را به سو ي كمال و جمال هدايتگر است مي داند كه اين كه بودند و چه كردند و چه م يخواستند!! و در جائي به ما مي گويد: هان !! اي انسان ، اي اسير نفس و دل سپرده به عصيان !! اي موجود سرگردان ، اي خسته دل از وسوسه شيطان ،اي وامانده در كوير عمر اينك خود ، فكر خود باش بيادش كه چه مي كرد و به نداي من گوش ده :
    « الابذكر الله تطمئن القلوب »
    و هنوز صدايت در گوشهايم طنين انداز است كه مي گفتين : اي مادر عزيزم ! اشك بيهوده نريز من انتقام امام حسين را گرفتم و شهيد شدم . شيري كه از پستانت مكيدم و مرا با آن پروردي ، اينك به خون مبدل شده و در عروقم جريان و سيلان دارد.
    پسرت هرگز آنقدر جوان و كم دل نبوده است كه در جنگهاي غريبانه از سخنان نامردان فريفته شود و پشت به كارزار نمايد.
    هر گز پسرت به خاك هلاك نمي افتد در حالي كه قبضه شمشير را در مشت خود مي فشارد ، نه غل و زنجيررا به گردن .
    مطمئن باش پسرت بر زمين شجاعانه افتاده و به خواب جاوداني مي رود...
    ديگر انتظار مكش ، چشم براه مباش اجاق خود را خاموش كن و بخواب به قبلت بگو ديگر گوش فرا راه نده. قلب تو در سينه و شمشير در دست من شكسته بخواب.
    ساعت 7:20 بعد از ظهر 23/9/1370
    مژگان فتاحيان

     

    برچسب‌ها


    بسمه تعالي
    ما زبالائيم و بالا ميرويم
    ما زدريائيم و دريا مي رويم
    ما از آنجا و ازاينجانيستيم
    ما زبيجائيم و بيجا ميدويم
    لا اله اندر پي الا الله است
    همچو لا ما هم به الا مير ويم
    قل تعاليو آيتي است از جذب حق
    ما به جذبي حق تعالي مي رويم
    كشتي نوحيم ، در طوفان روح
    لاجرم بي دست و بي پا مي رويم
    همچو موج از خود بر آورديم سر
    باز هم در خود تماشا مي رويم
    راه حق تنگ است چون ستم الخياط
    ما مثال رشته يكتا راجعون
    تا بداني كه كجاها ميرويم
    اي سخن ، خاموش كن ، باما ميا
    بين كه ما از رشك بي ما ميرويم
    اي كه هستي ما، ره بامبند
    ما به كوه قاف و عنقا مي رويم

    به نام او و به ياد آنها
    نمي دانم با كدامين سروده مي توان وصف زندگي و شهادت تو را كرد؟؟؟
    نمي دانم با كدامين قلم مي توان ايثار تو را بر روي اوراق كاغذ نقش كرد؟؟؟
    نمي دانم با كدامين دست مي توان تقدير از چنين ايمان و استادگي كرد؟؟؟
    ولي خواهرت با دلي سوخته مي خواهد لحظه اي از زندگي تو را بيان كند هر چند كه مي داند كه نمي تواند.
    به اين منظور از سخنان خودت استفاده كردم
    حميد جان،تو در وصف شهادت علي نوشته بودي روح بلند پرواز علي در غلب جسم كوچكش سنگيني مي كرد او براي پرواز و تكامل آفريده شده بود. او در غالب جسم عبوس بود نفس ملهمه اش ديگر در غالب جسم ماندن را اصلاح نمي دانست اومي خواست تكامل كند او مي خواست ديگر انسان مادي نباشد او متعلق به آسمانها بود او متعلق به معنويات بود. آغاز پرواز سخت و دشوار شود مبارزه با جاذبه ها شكافتن دافعه ها كار آساني نبود او عاشق تكامل بود بالاخره تصميم آخر را گرفت بالهاي سبك خود را باز كرد بر روي پاها بلند شد و با تمام قدرت بال زد و پرواز كرد.
    آري حميد جان،
    روح بلند پرواز تو در غالب جسم كوچك سنگيني مي كرد آري حميدم ماديات ، با تمام قدرت و جاذبه شان نتوانستند تو را از ادامه راهت منصرف كنند تو مبارزه كردي با تمام آن چيزهايي كه بيشتر هم سن و سالهاي تو از يكي از آنها نمني توانند بگذرند ولي تو گذشتي با نهايت سبك شد آنقدر كه ديگر جاذبه زمين هم نتوانست تو را نگه دارد و تو بي اختيار پرواز كردي و رفتي و مادر فراق تو هنوز ماتم زده نشسته ايم...
    آري حميد جان ،در كجاي اين دنيا برادري مثل تو را مي توانيم پيدا كنيم ؟ جاي خالي تو را با چه پر كنيم به خاطرات گذشته را چگونه از ياد بيبريم ؟
    لبخندهاي زيباي تو را چگونه فراموش كنيم به اتاق ساده تو را چگونه بدون حميد ببينيم كتابهاي تو را چگونه ورق بزنيم ؟
    از خدا بخواه كه به ما هم بال به سبكي بال تو بدهد كه پرواز كنيم چون ديگر قادر به زندگي نيستيم.
    هر چند كه تو بارفتند كوچكي و بي ارزشي اين دنيا را بر ما ثابت كردي ولي بدان كه ما با ماندنمان صبر را با تمام وجود احساس كرديم صبر را با تك تك سلولهاي بدنمان لمس كرديم و مي دانيم كه آزمايش ما اكنون در صبر ما است.
    و اما تنها چيزي كه زندگي را تا حدودي بر ما آسان كرده است ايمان است عقيده بر اين كه وعده خواص است و ما پذيرفتيم و ارم يحيي من شايستگي اين را داشته باشد كه روزي راه تو را ادامه دهد و تفنگ تو را بر دوش گذارد.
    خدايا بر ما منت گذار و قدرتي بده كه بتوانيم راه شهيدان خود را با جان و زبان و قدم و ... ادامه دهيم و سعادت شهادت با بر همه ما ارزاني دار. به اميد آن روز
    خواهرت 25/5/1367

     

    برچسب‌ها

    بنام خدا
    قبل از هر چيز مي بايست شهادت اين نور چشم اين عزيز از ميان خودمان را تبريك و تسليت عرض كنم . حميد در بين ما واقعا يك اسوه بود يكنمونه بو د همه چيز را مي توانستيم كه او ياد بيگريم انواع خاطرات از او براي من وجود دارد ا ز قبل آن مسافرت ،تابستان مشهد و يا مسافرت رامسر كه براي تكميل دروس انجام داديم كه خيلي خاطرات شيريني براي من هست و در آخر بايدعرض كنم كه به داشتن اين رفيق عزيز خيلي خرسند هستم .

     

    برچسب‌ها


    بسمه تعالي شانه
    بميريد ، بميريد در اين عشق بميريد
    در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
    بميريد ، بميريد و از اين مرگ مترسيد
    كه اين خاك بر آييد سماوات بگيريد
    بميريد، بميريد و زين نفس ببريد
    كه اين نفس چو بند است و شما هماچو اسيريد
    يكي تيشه بگيريد پي حفره زندان
    چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
    بميريد بميريد و زين ابر بر آئيد
    چو زاين ابر برآئيد ، همه باد منيريد
    بميريد بميريد به پيش شد زيبا
    بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيديد
    خموشيد، خموشيد ، خموشي دم مرگ است
    هم از زندگي است اين كه زخاموش نميريد

    برگ سبزي است تحفه درويش چه كند بينوا ندارد بيش...
    اين چند سطر را برسم يادگاري و همچنين براي تذكر خود كه هميشه مورد مشاهده حميد و تمامي شهدا هستم نوشتم باشد كه ياد آنهادر دل پر سوز و درعين حال معصيت ما زنده و هميشگي گردد.

     

    برچسب‌ها


    بسمه تعالي
    درد دوري حميد هنوز كه هنوز در دلهايمان تازه است با اينكه خيلي از دوستانم شهيد شده اند نمي دانم چرا جاي خالي او را بيشتر حس مي كنم شايد بخاطر پيمان برادري با او باشد كه با او بستيم روي هر جاي هم كه مي خواهد باشد باز حميد است و دل ديدار خواه كه دروي او سخت است براي كساني كه او را شناختند و مصيبت او راديدند.

     

    برچسب‌ها

    بسم الله الرحمن الرحيم
    خسي بودم كه در جمعي جستجو گر به زيارت و الدين عاشق پروري آمديم كه پرورده شان زيارت حسين را در كربلاي خونين جبهه هاي ايران مقدمه اي بر لقاي يار يافت.
    نجواي شبانه اين عاشقان منتقطع شده از دنيا به سوي خدا چنان والد گي دارد كه خداياشن به مناجات مي آيد و ابصارقلوبشان به نور نظر به وجه الله روشني مي گيرد.
    قلم در دست ما حقيران غرق در منجلاب دنيايي در وصف ايثار گري ،از خود گذشتگي و عشق اين شهيدان شاهد مي شكند و با زبان معنا مي فهماند كه ، تو كه حلاوت عشق و ايثار را نچشيده اي و صفشان نتواني. دم فروبند ،استغفار به طلب و از روح بزرگ شهيد و قلب صاف والدينشان تقاضاي شفاعت داشته باشد.

     

     

     

    برچسب‌ها

    بسمه تعالي
    به حريم كعبه رفتم به درون رهم ندادند
    كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي.
    قلم ها شكسته است و زباني كه بتوان وصفي نمود الا اينكه گفت كه آنان كه غمت به جان مزيدندهمه در كوي تو آرميدند همه خداوند ا توفيق ره يافتن راهشان را تصيبمان بگردان خدايا به پروانه گان كعبه عشقت توفيق انچه رضاي توست عطابفرما .
    1/3/1367

     

    برچسب‌ها

    زندگینامه شهید عبدالحمید فتاحیان از زبان مادر شهید

    نام : عبدالحميد

    نام خانوادگي : فتاحيان تهران (عليزاده )
    تاريخ تولد 18/06/1348
    فارغ التحصيل : دبيرستان مفيد – دانشجوي دانشگاه تهران دانشكده فني
    تاريخ شهادت :10/01/1367
    عمليات بيت المقدس 4 ارتفاعات شاخ شمران

    ماجراي فراق يار را از زبان اولين پرستار ، هم او كه بدو عشق مي ورزيد و همواره روشني بخش و راهنمايش بود ، دوست آغاز و پايان زندگي اش، او كه همواره مأمن رازهاو مونس شبهايش و نگران روزهاي وي از گزند دشمنان بود ، او كسي نبود جز مادر داغدارش مرور خاطرات شيرين با او بودن از زبان مادر چنين است:

    آتش بگير تا بداني چه مي كشم احساس سوختن به تماشا نمي شود

    وحال پسرم مي خواهم از تو بگويم . چسان بودن را و چگونه ماندن را و چطورنبرد كردن با نفس و چطور مقاوم بودن چون كوه در مقابل دشمن و بالاخره چه شكوهمند بوسه بر خاك تربت وطن زدن و فائزشدن- اما افسوس چشمانم ديگر فروغ ديدن و دستها قدرت نوشتن و قلب داغدارم توانايي بياد آوردن خاطرات خوب با تو بودن را ندارد، احساس مي كنم با خون دلم مي نويسم وليكن تنهااميد است كه بر مصداق آيه شريفه :
    «وَ لا تَقُولُو يُقْتلُ في سَبيلْ الّله امواتُ بَل اِحياءِ وَ لكِنْ لا تَشْعِرون»
    و آن كسي كه در راه خدا كشته شده مرده نپنداريد ،بلكه او زنده ابدي است و ليكن حقيقت را در نخواهيد يافت .

    عليرغم اينكه سخن از اين سواران دلير خاك و پرندگان خونين بال معشوق الا كه تنديس آيه قوموا بودند وليكن بر من حقير زياده است ، چرا كه آنان دنيا را به ديدۀ ديگري مي نگريستند و ما از دريچه ديگر چون آنان در زندگي چيزي جز حق نديدند و كاري جز حمد و عبد نداشتند ، در حاليكه ما از اين دنيا چيزي جز زرق و برقش را نمي بينيم ، آنها دنيا را معبر مي دانستند و ما مقصد ، آنان چون مسافراني خسته از اين دنيا در تب وتاب دنياي ديگري بودند و ما دلبستگان به دنيا انتظار جدائي از آن را نداريم . آنها خود را فنا در او ديدند و ما خود را فنا در دنيا مي بينيم .حال چسان است كه من از اينان سخن برانم در حاليكه هيچ فهمي از آنان ندارم .هميشه در دل مي سوزم واين شعر را زمزمه مي كنم :
    اي ساربان آهسنه ران كه آرام جانم مي رود وآن دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود
    محمل بدار اي ساربان تندي مكن با كاروان كز عشق آن سرو روان گويي روانم ميرود
    او مي رود دامن كشان من زَهر تنهايي چسان ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم مي رود
    با اين همه بيداد او وين عهد بي بنياد او در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود
    باز آي و برچشمم نشين اي دل ستان نازنين كاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود
    و امروز كه دريائي از افكار من را احاطه كرده ، قلم به دست گرفته صفحات اين ديباچه را چون قلب عبدالحميد سفيد است با خون دلم رنگين مي كنم وليكن نمي دانم مي توان زندگي هيجده ساله آزاده اي را چند صفحه خلاصه كرد .خوب مي دانم يك ساعت از زندگي پر از صدق و صفاي او براي نويسندۀ كتابي شود ولي به عنوان يك پرستار يا به عبارت ديگر مادر، خود وظيفه مي دانم كه نيم نگاهي هر چند مجمل و كوتاه به ديباچه خونين اين فرزند مكتب اسلام و قرآن از ديد كسي كه عمري را با او سپري كردو يا جزءجزء روحيات و اخلاقياتش آشنا بوده ، داشته باشم، باشد كه در جهت حفظ حماسه هايي كه اين جوانان مسلمان آفريديد و از آن جهت كه آن ارزشها به دست فرا موشي سپرده نشود و نسل آينده بدانند هدف از اينكه خون پاكشان ريخته شد چه بود ، اين سطور را قلمي مينمايم:
    شهيد عبدالحميد در 10 شهريور سال 1348 ساعت سه و نيم بعد از ظهر چشم به جهان گشود . او فرزند چهارم خانواده بود و فاصله سني او با برادر بزرگ 12 سال و با حسين 3 سال بود لذا علاقه وافري به حسين داشت و نام زيباي عبدالحميد را حجت الاسلام حق شناس از كتاب آسماني براي او انتخاب كرد كه واقعاً اين اسم با صفات او هماهنگي خاصي داشت و اين مهمان 18 ساله ما عبد و بنده خدا بود.
    شهيد عبدالحميد از اول تولد تا زمان شهادت از امكانات رفاهي عالي در خانواده برخوردار بود و هميشه از اين بابت رنجيده خاطر به نظر مي رسيد و بارها به من گفته بود من در طول زندگي طعم محروميت مادي را نچشيده ام بنابراين درك نخواهم كرد كه محرومان در جامعه چه مي كشند و ميل داشت زماني پيش آيد و او از خانواده فاصله گرفته و آنطور كه مايل بود زندگي كند و در طفوليت حاظر نبود لحظه اي از او جدا شود و منزل ما با خنده ها، شيطنت ها ، و بازيگوشي هاي اين دو برادر گرمي خاصي داشت و آنها از صبح تا شب تمام وقت با هم بودند حتي موقع خواب هم حاظر نبودند از هم جدا شوند و خوب به ياد دارم در اطاق آنها دو تخت بود و سرشب در تخت هاي خود مي خوابيدند و ليكن گاه كه نيمه هاي شب سري به آنها ميزدم با تعجب ميديدم شهيد عبدالحميد در تخت برادر پيش او خوابيده است و من نگران آينده بودم و فكر ميكردم اگر روزي برنامه اي پيش آيد يا مسافرتي براي يكي از آنها اتفاق افتد بر سر ديگري چه خواهد آمد. و بالاخره آن نداي قلبي كه دايماً مرا آزار ميداد و به من نهيب ميزد كه روزي آنها از هم جدا خواهند شد به وقوع پيوست و عبدالحميد به فوض عظيم شهادت نايل آمد. حال حسين بود كه تنها ماند و مدت يك سال لباس سياه غم را به تن كرد و اشك چشم او خشك نشد.
    و اما روزها به تندي گذشت و مهمان ما با برادرش حسين با هم بزرگ مي شدند و علاقه آنها به همان نسبت بزرگتر تا اينكه حسين براي كلاس اول دبستان نام نويسي كرد و خوب به ياد دارم روزي كه حسين به مدرسه رفت در قيافه شهيد عبدالحميد غم بزرگي ديده مي شد و مرتباً از من بهانه مي گرفت و خود را در منزل تنها و بي يار احساس مي كرد.
    او هر روز عصر بر سر خيابان مي رفت و در كناري به انتظار مي نشست تا برادرش كه از مدرسه مي آيد او اولين كسي باشد كه به او خسته نباشيد بگويد و اگر برادرش كيف يا وسايل ديگري همراه داشت او تا منزل وي را كمك مي كرد و با خنده و شادي با هم به منزل برگردند.
    روزهاي تعطيل براي شهيد عبدالحميد واقعاً شيرين بود چون ديگر خود را تنها احساس نمي كرد و ميتوانست آزادانه با برادرش بازي كند و شاد و خوشحال تا غروب با هم باشند و آنها درست مثل يك روح بودند در دو جسم، اخلاق و روحيات آنها شباهت زيادي به هم داشت و شهيد عبدالحميد هميشه صبورتر و قانع تر بود و در طول بازي تمام كارهاي برادر را قبول مي كرد و تمام اوامر او را به دل و جان مي خريد و مطيع برادرش بود اگر حسين ميگفت بازي او قبول ميكرد ، استراحت ، مي پذيرفت. خلاصه تفاهم عجيبي بين آنها بود و هميشه در اين ميان حسين رل استادي و شهيد عبدالحميد شاگردي را قبول داشت. روزها به تندي باد مي گذشت و آنها با هم بزرگ مي شدند و حسين هرچه بزرگ تر مي شد احساس اقتدار بيشتري در منزل مي كرد و گاه اتفاق مي افتاد كارهايي واگذار شهيد عبدالحميد ميكرد كه از توان او خارج بود و من به او اعتراض مي كردم ولي بعدها كه شهيد عبدالحميد بزرگ شد به من ميگفت مادر جان شما به حسين به خاطر من ايراد مي گرفتيد در آن زمان من آنقدر حسين را دوست داشتم كه گاه شما او را دعوا ميكرديد، خيلي ناراحت مي شدم و دلم مي سوخت و حاظر بودم تمام وقت دستور هاي او را عملي كنم وليكن شما به او اعتراضي نكنيد. خلاصه شدت علاقه تا به اين حد بود.
    روزها سپري مي شد شهيد عبدالحميد بزرگتر و بزرگتر ، و خود را براي كلاس اول آماده مي كرد و روز اول مهر كه براي درس خواندن در دبستان نيكان رفت ديگر آن غم ديرينه كه در سيماي او بود جاي خود را به شادي داده بود، چون حالا هم روز با برادرش بود و هم شب . قيافه اين دو بچه هميشه خندان بود و مهمان ما شهيد عبدالحميد تا آخرين لحظه هاي زندگي خنده از لبانش دور نشد. رفاقت اين دو برادر هميشه زبانزد اقوام بود. آنقدر با هم صميمي بودند كه گاه بعضي از حرف ها و راز ها را بين خود نگه مي داشتند حتي به من هم چيزي نمي گفتند. برنامه روزانه آنها خيلي مرتب بود ، آنها معمولاً صبح زود از خواب بيدار مي شدند بعد از صرف صبحانه با هم عازم دبستان ميشدند و اكثراً من خودم آنها تا سر خيابان تا سرويس دبستان همراهي ميكردم تا مطمئن باشم آسيبي در كوچه و خيابان به آنها نرسد و عصر ها هم هر دو با هم به منزل بر مي گشتند. بعد از كمي بازي و خوردن عصرانه با هم مشغول نوشتن تكاليف دبستان مي شدند . با هم كيف ها را مي بستند و مشغول بازي مي شدند و بعد از صرف شام به اتاقشان مي رفتند . گاه تا ساعت ها صداي آنها شنيده مي شد.
    عبدالحميد هميشه بر زبان مي آورد كه مادر جان من حسين را خيلي دوست دارم و تمام كار هاي او مورد قبول من است. اگر در فصل تابستان مسافرتي پيش مي آمد بايد هر دو با هم باشند در هواپيما پيش هم بنشينند در هتل در يك اتاق بخوابند و خوب به خاطر دارم كه در سال 1356 تعطيلات فروردين به مشهد مسافرت كرديم ، شب در هتل با هم در يك اتاق خوابيدند صبح تا من و پدرشان را ديدند شروع كردند به خنديدن. من پرسيدم چي شده چون حسين بچه شلوغي بود فهميدم دسته گلي به آب داده و شهيد عبدالحميد فوري جواب داد مادر نميداني چه شب خوبي بود من و حسين تا صبح در آسانسور بوديم و تكاليف را آنجا نوشتيم.
    عبدالحميد آنقدر به حسين علاقه داشت كه هر چه او مي گفت مي پذيرفت ،روزها گذشت كم كم اين دو برادر بزرگ مي شدند و حسين در كلاس اوّل راهنمايي در مدرسه ديگر نامنويسي كرد و در آن سال بود كه حياط مدرسه آنها با هم جدا شد و شهيد عبدالحميد نگران كه چرا نمي تواند در روز در دبستان برادر را ببيند و از حمايت او محروم شود.
    حسين كلاس اوّل راهنمايي را به پايان رسانيد و در آنوقت بود كه مي ديدم گاه گاه زمزمه ميكرد كه مادر ما بايددبستانمان را عوض كنيم و مانند همه بچه ها در مدارس معمولي درس بخوانيم و من چون به خوبي مي دانستم محيط مدارس ديگر براي درس خواندن با عقايد من و بچه ها جور نيست ، تحصيل علم با آلودگيهاي آنزمان در مدارس همراه بود ،گاه با نصيحت ، گاه با اعتراض و گاه با دليل وبرهان آنها را قانع مي كردم كه شما و برادرت عبدالحميد تا پايان دبيرستان بايد در همين مدرسه درس بخوانيد من از محيط مدارس ديگر مطمئن نيستم و آنها سال به سال قبول مي كردند و حال وظيفه خود مي دانم در اينجا از زحمات اولياء مجموعه فرهنگي نيكان تشكر و قدرداني كنم و به خوبي واقفم كه پي ريزي مذهبي حسين و برادرش عبدالحميد مرهون زحمات بي حدّ آنها بوده است و بالاخره سالها گذشت ، اوايل انقلاب شد اوضاع داخلي كشور مغشوش به نظر مي رسيد از هر طرف زمزمه اي به گوش مي رسيد مردم ديگر از ظلم دودمان پهلوي عاصي و به جان رسيده بودند از هر گوشه اي آهنگ اعتراض بلند بود و اين صداهاي مخالف از خيابانها به كوچه ها و از كوچه ها به منازل رسيده بود و اين 2 برادر هم جسته و گريخته چيزهايي مي شنيدند و سعي بر آن داشتند كه مفهوم اين همه نارضايتي ها را بدانند كم كم حصارهايي كه به دورشان كشيده شده بود باز كرد و ناخودآگاه با اعتراضات مردم آنها هم بدرون جامعه انقلابي آن روز پا گذاشتند ، فريادهاي الله اكبر مردم ، شعارهايي كه در روز و حتي در شبها مي شنيدند آنها را به خود آورده بود و بين دو راهي قرار گرفته بودند و نمي دانستند امروز صداي حق مي شنوند يا باطل . خلاصه در مهرماه حسين درمدرسه جهان آرا ء براي كلاس دوم راهنمايي ثبت نام كرد تا بتواند بيشتر در اجتماع و دربين مردم باشد . و ليكن شهيد عبدالحميد در دبستان نيكان باقي ماند و هر وقت به صورت او مي نگريستم هاله اي از غم در سيماي او مي ديدم و علتش كاملاً برايم روشن بود و اين غم حاصل از دوري حسين بود و من به خوبي از ظاهر او به غم درونش پي ميبردم ، عصرها كه از مدرسه به منزل مي آمد ديگر در سرويس مدرسه همراهي نداشت و او گاه از من بهانه مي گرفت گاه گريه مي كرد و ميگفت مادر من دوست دارم به مدرسه حسين بروم و با او باشم من خيلي تنها شده ام و اينجا من بودم كه با دلائل و براهين او را قانع مي كردم شايد از ناراحتي او بكاهم و از آن سال به بعد برنامه اين 2 برادر به عصرها موكول شده بود از ساعت 4 بعد از ظهر كه هر دو از مدرسه مي آمدنند از برنامه روزانه خود از حرفها و كارهايي كه در طول روز انجام داده بودند همه را يك به يك بدون كم و كاست براي يكديگر بازگو مي كردند و گاه تا موقع خواب در اطاقشان با هم به گفتگو مشغول بودند. اوضاع كشور هم شكل ديگري به خود گرفته بود مردم هم ديگر سكوت راجايز نمي ديدند ودر سال 57 اين مردم به تنگ آمده از بيدادها و ظلم ها كاسه صبرشان لبريز شد و براي اولين بار به پيشنهاد شهيد دكتر مفتح دسته جمعي براي اقامه نماز عيد فطر به تپه هاي قيطريه آمدند و بعد از نماز با دادن شعارهايي ضد رژيم پهلوي به سوي ميدان آزادي به راه پيمايي پرداختند و در اين روز عبدالحميد درست 9 سال داشت . ديگر آن زنجيرهاي طلائي كه محيط خانواده به رويش بسته بودنند پاره كرد مانند كبوتري سفيد كه در قفس محبوس باشد و مرتبا نظاره گر اطرافش باشد تا راهي براي رهائي پيدا كند و در آسمان نيلگون به پرواز در آيد و آزاد باشد او هم آزاد شده بود و خود را از تمام وابستگي ها رها كرد تا توانست در سن 18 سالگي آزاده ائي واقعي شود.
    او در سال 57 بعد از راهپيمائيهاي 5 يا 6 ساعته وقتي بمنزل مي رسيد از اولين قدم تا آخرين لحظه تمام گزارشات كارهايش را به برادرش ميداد از برخورده ها ، از شعارها، از درگيريها و همه و همه را يك به يك در سينه حفظ مي كرد و براي حسين تعريف مي كرد و برادرش حسين هم مشوق او بود و در همان سال انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد و بخواست خداوند اين انقلاب در حال پا گرفتن بود و حسين هم نوجواني پر شور و انقلابي و از نظري خوب الهي شده بود و در تمام فعاليتهاي اجتماعي از قبيل حضور در سخنراني ها در نمايشگاهها تهيه روزنامه هاي ديواري و ديگر فعاليت ها عبدالحميد را نيز با خود همراه و شركت ميداد و همين ديده ها و شنيده ها در قلب كوچك او روزنه ائي بزرگ بازكرد و علاقه و عشق عجيبي به مكتب و انقلاب و امام در قلبش رشد كرد. و حالا عبدالحميد 11 ساله و بردارش حسين 14 ساله بودنند كه نابهنگام شيپورهاي ظلم صدام بصدا در آمد و جنگ تحميلي عراق عليه مردم مظلوم و ستم كشيده ايران آغاز شد. و براي عبدالحميد ديدن مناظر رقت بار جنگ خونريزيهاي بعثيون كافر از تلويزيون ديدن عكسهاي وحشتناك از كشتار آنها در رسانه هاي گروهي قلب كوچك و ظريف او را در فشار عجيبي گذاشته بودو اين 2 برادر از اينكه اين ظلم ها را مي ديدند و نمي توانستند كار مثبتي انجام دهند بشدت رنج مي بردند قلب جريحه دار آنها لحظه اي از تلاطم نمي ايستاد و احساس مي كردنند در زنداني محبوسند كه راه فراري ندارند و از طرفي قلت سن آنها نيز اجازه اينرا به آنها نميداد كه بتوانند از حريم اسلام دفاع كنند لذا از درون ميسوختند و بظاهر جز آه كشيدن چيزي نمي گفتند چند ماه از جنگ گذشت گفته هاي اخبار از تلويزيون و ديدن جنايات جنگ عرصه را بر هر شنونده و بيننده ائي تنگ مي نمود. و با لاخره حسين كاسه صبرش لبريز شد پيش من و پدرش آمد و اجازه رفتن به جبهه خواست . ما در بن بست عجيبي گير كرده بوديم نمي خواستيم اجازه بدهيم و تا اجازه ما نبود او نمي توانست در جنگ شركت كند نمي دانستيم چه كنيم آنقدر اصرار و پا فشاري كرد تا بالاخره توانست رضايت من و پدرش را كسب كند و براي فرا گرفتن فنون رزمي در سپاه نامنويسي كرد و در اوايل سال 60 عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد مدتها از او خبري نشد و ما و خصوصا شهيد عبدالحميد نگران او بوديم مدت 2 ماه كه از رفتن او گذشته ما خبر چند تلفن كه آنهم دوستانش زده بودند از او و حالش اطلاعي نداشتيم و بالاخره بعد از 2 ماه براي ديدار به تهران آمد و چند روزي پيش ما بود و دوباره عازم منطقه شد 2 سال بدين منوال گذشت و عبدالحميد بزرگتر مي شد و علاقه وافري برفتن به جبهه پيدا مي كرد.
    در اين ميان روحيه انقلابي برادر و دوستانش و بحث هائي كه گاه در منزل بين آنها ميشد اثري عجيبي در روح و روان او بجا مي گذاشت او ديگر خود را كوچك حساب نمي كرد اصلا توجهي به سن و سالش نداشت ديگر خودش اظهار وجود مي كرد در بحث هاي آنها شركت مي كرد و بگفته و نظرهاي دوستان برادرش كه اكنون از دوستان خود او شده بودنند ترتيب اثر ميداد و اوامر آنها با گوش جان مي پذيرفت در همين سال بود كه به اتفاق چند تن از دوستان عازم منطقه جنگي شد و چون تابستان بود و فصل تعطيلي مدارس عبدالحميد با اصرار زياد از من و پدرش تقاضا كرد تا با تفاق برادرش عازم جبهه هاي حق عليه باطل شده و از نزديك ناظر جنايات صدام و بعثيون باشد و با چشم هاي پاك خود ببيند كه آنها چه ظلم هائي را بر مردم روا ميدارند .
    بعد از 20 روز كه از اين سفر گذشت و شايد بر من يك سال گذشته باشد با اتفاق برادرش به تهران بازگشت و بعد از آمدن به من گفت مادر جان آنچه در تلويزيون مي ديدم و آن پوسترها كه بر درو ديوار نگاه مي كردم و ميگذشتم حقيقت داشت و تا انسان با چشم نبيند اين جنايات را باور نخواهد كرد. از همان موقع در قلب پاك وكوچكش غوغائي بر پا شد و كينه بعثيون را به شدت در درون مي پروراند تا روزيكه بتواند انتقام اينهمه ظلم و جنايت را به سهم خود از آنها بگيرد. بعد از اين سفر تحولات عجيبي در جسم و جان شهيد عبدالحميد به وجود آمد و پي ريزي عقيده عملي او در راه اسلام ريخته شد چنانكه ديديم در آستانه شروع سال تحصيلي تصميم جدي به تعويض مدرسه خود گرفت و با اين تصميم خود را در مقطع جديدي از زندگي يافت و آن وارد شدن به اجتماع و فعاليتهاي سياسي و اجتماعي همراه با فراگيري درس بود و من خوب بخاطر دارم روزيكه وارد مدرسه جديد شد گفت مادر جان در هر مدرسه ميتوان درس خواند ولي اين مهم زمانيكه همراه با آشنائي در امور مملكت و سياست باشد لطف ديگري دارد در اين سال او ديگر با همكلاسهاي خود مصاحب نبود بلكه بخاطر آزادي كه از نظر عقيده پيدا كرده بود با جوانان انقلابي ديگري در مساجد در تظاهراتها و مهم تر از همه با دوستان برادرش كه در نهادهاي انقلابي مشغول به خدمت بودنند در تماس بود و او ديگر مي خواست هم درس بخواند و هم به هموطنان و كشورش خدمت كند لذا در صدد دبيرستاني بود كه بتواند مجموعا انجام وظيفه كند و بالاخره با مشورت يكي از معلمين آگاه خود در دبيرستان توحيد براي سال اول نام نويسي كرد و با رفتن به آن دبيرستان بود كه عبدالحميد مفهوم محروميت مادي در خانواده ها را حس كرد. او كه چندين سال در بهترين دبستانها با مجهزترين امكانات تحصيلي درس خوانده بود حال خود را در مقابل مكاني بنام دبيرستان مي ديد كه فاقد ضروريات اوليه بود لذا تصميم گرفت او هم مثل ديگران درس بخواند و بنا بگفته خودش مگر من و امثال من با ديگران فرقي داريم؟
    او بدون آنكه خم به ابرو بياورد و يا شكايتي بكند با كمك چند دبير و همكلاسي هايش شروع به مرمت كلاس كرد و دبيران توحيد هم از نظر روحي بااواميدهاي زيادي مي دادنند گاه عصرها كه از دبيرستان بر مي گشت اظهار خستگي شديد مي كرد وقتي سئوال مي كردم چرا مادر آنقدر خسته هستي ؟ جواب ميداد امروز با كارگران همكاري كرديم شايد كلاس درس زودتر آماده شود و ما مشغول تحصيل بشويم و عبدالحميد در دبيرستان توحيد مشاهده كرد كه دوستانش حتي از امكانات اوليه زندگي محروم هستند و بالاخره متوجه شد زندگي جزء انچه او ميگذرانده طوري ديگري هم هست كه او تا كنون از آن بي اطلاع بوده است و بخاطر همين تضاد رنج مي كشيد و كاري نمي توانست بكند و حرفي نمي توانست بزند و فقط با همان قيافه معصوم هميشگي خودش نگاه مي كرد و در درون مي سوخت.
    در آنسال سعي كرد كمك موثري براي دوستان و مربيان باشد لذا بيشتر مسئوليت كلاس را بر عهده گرفت برنامه اخلاق – قران – مشورت و هم فكري با شاگردان همه با او بود يكسال گذشت و با نمرات خوبي سال تحصيلي تمام شد و چون دبيرستان رشته رياضي نداشت بنا چار تغيير دبيرستان ميداد ديگر خودش بزرگ شده بود هم فكري و هم جسمي بتلاش افتاده بود كه براي سال دوم به دبيرستاني نامنويسي كند كه مطابق باعقايد او باشد كه هم بتواند درس بخواند و هم در امور مملكت آزادانه اظهار نظر كند و در سياست و مذهب كه جدا از هم نمي دانست ابراز عقيده بنمايد و بالاخره بعد از اينكه تحقيقاتي بعمل آورد پيش من آمد و گفت مادر جان فكر مي كنيم دبيرستان مفيد براي من جاي مناسبي باشد بايد هر طور شده براي سال دوم در آنجا نامنويسي كنم و هيچ دبيرستان ديگري نخواهم رفت در اينجا بود كه من بفكر فرو رفتم و گفتم خداوند چكنم من با اين مشكل چطور جلو بروم و خودم بخوبي ميدانستم كه در اين دبيرستان نامنويسي كردن با مشكلات زيادي رو به رو هستم مشكل اول دوري راه منزل تا دبيرستان بود و بخاطر اين فاصله امكان نامنويسي نداشتيم وليكن نه من و نه عبدالحميد نا اميد نشديم بلكه به تلاش خود ادامه داديم و بحمد الله به ياري خداوند و به همت و عقيده مبارك خودش و زحمت و رنج فراوان من و او و تقاضاهاي مكرر از مسئولين محترم دبيرستان بالاخره در سال 1363 در دبيرستان مفيد براي سال دوم نامنويسي كرد مشغول به تحصيل شد.
    وليكن در هفته هاي اول چون با محيط آنجا آشنا نبود و برايش مشخص نشده بود كه دانش آموز از چه نيتي و چه عقايدي برخوردارند به فكر فرو ميرفت و ساعتها با كسي حرف نمي زد او بخود مي انديشيد و علاقه داشت دوستان جديد مثل خود او باشند چون صفات او عبادت بود از متعهد بودن و صبور بودن – ساده پوشيدن – با صفا و مهربان بودن بي پيرايه و منظم بودن و خلاصه تمام خصوصيات يك انسان كامل در او جنع بود و حال در فكر بود و نمي دانست كه در دبيرستان جديد با چه دوستاني روبرو خواهدشد. لذا هميشه در فكر بود و اين در خود فرورفتن او باعث نگراني شديد من هم شده بود نمي دانستم چرا او آنقدر در فكر است آيا اين دبيرستان مطابق خاصته هاي او هست يا نه آيا بدوستان جديدش علاقمند مي شود يا خير خلاصه من هم افكارم بهم خورده بود اوايل سال چندين بار به دبيرستان مراجعه كردم و از اين مشكلي كه هم من و هم او را رنج ميداد با دبير راهنما صحبت كردم و متاسفانه ايشان هم مثل من از اين موضوع نگران بودنند و بمن گفتند نمي دانم چرا عبدالحميد هميشه در خود فرو رفته و در اين مدت نتوانسته دوستي براي خود انتخاب كند او هميشه تنها مي نشيند و در فكر است بايد ما و شما اين علت را بيابيم و ايشان را آنهائيهاي بمن كردند و من بمنزل آمدم افكارم بيش از بيش نگران شد پيش خود گفتم كناره گيري از دوستان و تنها ماندن در محيط دبيرستان ضررهائي عاطفي زيادي بدنبال دارد پس حال من بايد تلاش كنم و غير مستقيم وارد ميدان شوم عصرها كه به منزل مي آمد بحرف زدن و كنجكاوي مي كردم از بچه ها حرف مي زدم از اخلاق و روحيات آنها سئوال مي كردم از لباس پوشيدن آنها از درس خواندن آنها خلاصه از همه چيز سئوال مي كردم و او گاه مجبور بود جواب من را بدد پا فشاري بيش از حد من راجع به دبيرستان و بچه ومربيان كم كم سبب شد او هم فكرش متوجه سئوالهاي من شود و جواب بدهد گاه شبها بعد از صرف غذا من و او كه تنها مي شديم با هم ساعتها صحبت مي كرديم و حالا او بود كه چنين مي گفت مادر امسال دوستان جديدي گرفته ام و كم كم به محيط علاقمند ميشوم در اين دبيرستان همكلاسها خيلي با صفا هستند گاه از خصوصيات آنها از صفا محبت يكرنگي آنها صحبت مي كرد و بالاخره بعد از چند ماه شديدا جذب محيط دبيرستان مفيد شده و از خصوصيات بارز درسي آنجا و علاقه مفرطش به دبيران و او سخن داشت.
    و گاه شبها با مشاعره با من و برادرش در منزل مشخص بود كه چقدر به شعرهاي حافظ علاقه نشان مي دهد و خلاصه بدين ترتيب سال دوم دبيرستان را به پايان رساند و در خرداد 64 بود كه در وجود او غوغائي بپا شد چرا كه بقول حافظ
    گر جان عاشق دم زند آتش در اين عالم زند وين عالم بي اصل را چون ذره ها بر هم زند

    در درون او غوعائي بر پا شده و ما از آن بي خبر چون تا انسان عاشق نشود در نخواهد يافت كه ديگران چه مي كشند او براي نبرد با كفار و بعثي سر از پا نمي شناخت و در درونش آتشي مشتعل شده بود كه شب و روز او را آرام نمي گذاشت ولي بظاهر گاه بخاطر قلت سن گاه بخاطر اينكه من را ناراحت نكند اين شعله هاي سركش آتش درون را در زير خاكستر صفا و صميمت پنهان مي كرد و هميشه در انتظار بسر مي برد تا طوفاني شود و خود بخود خاكستره را ببرد و شعله هاي دروني او ظاهر گردد او از اين دنيا با تمام زروق و برق بي زار بود. آري كدام عالم و دنيا . آن دنيائي كه پر از ريا – دروغ – بي خبري – خيانت – ظاهر پرستي – نفاق – زراندوزي – و خلاصله بي مهري بود و رنجش مي داد ولي بناچار مجبور به سكوت بود
    اي دوست قبولم كن و جام بستان
    مستم كن و از هر دو جهانم بستان
    با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
    آتش به من اندر زن و جانم بستان
    او صفا –زيبائي – خلوص و خدا پرستي را فقط به فقط در جبهه جستجو مي كرد چون در سن كودكي جبهه را ديده و يكرنگي را در آنجا لمس كرده بود جواناني را در آنجا ديده بود كه شب و روز در دفاع از اسلام و در حال راز و نياز با خدا بودنند او بخوبي ميدانست آنها چه مي كنند و چه مي گويند و در جبهه ها چه خبر است و بارها بمن گفته بود مادر جان نگران نباش من با خدا وعده ديدار دارم و حتما به او خواهم رسيد و در اطاقش اين شعر را هميشه ميديم.
    ما و موسي همسفر بوديم در سيناي عشق
    قسمت اولن تراني سهم ما ديدار شد
    و به همين منظور در تابستان 64 به بهانه تعطيلات و بيكاري از من و پدرش اجازه خواست در بسيج نامنويس كند و فنون رزمي را بياموزد تا من خواستم اعتراضي كنم جواب داد مادر فرمايش حضرت امام است كه ارتش بيست ميليوني بايد داشته باشيم و بعد از اسم نويسي و فرا گرفتن فنون رزمي در 45 روز خود را براي قرباني كردن در راه خدا و اسلام آماده كرد و حالا اوايل سال سوم دبيرستان است و بايد نامنويسي و بعدا هم مشغول تحصيل شود ولي فكر و دلش جائي ديگر بود و از طرفي مدرسه راهم خيلي دوست ميداشت چون به اولياءو همكلاسيها در دبيرستان مفيد خيلي علاقمند شده بود و بالاخره به دبيرستان رفت چند هفته گذشت و سخت مشغول درس خواندن شد وليكن چون دوستان نزديك او مرتبا در جبهه بودنند او خودرا مسئول ميدانست كه در خانه و مدرسه بماند و نرود بعدها از نامه هائي كه دوستان برايش داده بودند و باو گفته بودند حميد خودت را توجيه نكن كه درس مي خوانم مگر ما غير از تو هستيم در سرما و گرما دور از پدر و مادر و مدرسه شب و روز در حال نبرد هستيم برخيز مردانه لباس رزم بپوش در صف ما قدم گذار.
    خلاصه يك شب پيش من آمد و گفت مادر مي خواهم به جبهه بروم و رفت و بعدها فهميدم كه ماموريت او خدمه قبصه خمپاره 60 . م و تك تير انداز بوده است وقت خداحافظي گفت مادر جان نگران نباش چيزي نخواهد شد و من بر مي گردم بعد از 2 هفته نامه ائي از او داشتم تمام نوشته هاي او حاكي از خوشحالي و رضايت بود و باز هم ياد آوري كرده بود كه من نگران او نباشم نوشته بود مادر جان درسهايم را با بچه هاي مفيد در همين جا مي خوانم و بعد از احوالپرسي از تمام افرادخانواده سفارش كرده بود كه فاميل متوجه نشوند كه من دبيرستان را گذاشته و به جبهه آمده ام كه به شما چرت و پرت بگويند و باز هم متذكر شده بود كه من بخواست خدا انشا ء الله به سلامت بر مي گردم و لطمه ائي هم بدرسم نمي خورد و وجدانم هم راضي است كه به حكم شرعي خودم عمل كرده و فرقي هم بين خودم و دوستان حس نمي كنم كه آنها در جبهه بجنگند و من در تخت خود بخوابم و از غذاهاي خوب تغذيه كنم خلاصه بعد از 45 روز بدون كوچكترين آسيبي به تهران باز گشت اين وظيفه شرعي نيست كار عجيبي براي درس خواندن پيدا كرد بعد از آن ماموريت خيلي شاد و سرحال به دبيرستان ميرفت و ليكن يك شب بعد از آمدن از مدرسه قيافه او را در هم و نگران ديدم سئوال كردم چه اتفاقي افتاده كه تو اينقدر غمگين و افسرده هستي چي شده چرا ناراحتي خود را به من نمي گوئي جواب داد مادر جان من كه در جببه بودم يكي از هم كلاسهايم هم در منطقه ديگر مشغول نبرد با كفار بوده وليكن امروز خبر دادند متاسفانه سعيد در جبهه شهيد شده است و نگراني من از اين بابت است و عبدالحميد در مراسم سوگواري سعيد چنين نوشته
    درود بر گلان پرپر شده گلستان حسيني و رهروان پاك حضرت امام خميني آنها كه براي احياء اسلام راستين جان خود را فدا كردنند.
    و شما پاسداران خون حسين و شما جانثاران راه حق و حقيقت شما كه با خون خود درخت اسلام را آبياري كرديد.
    شما كه سوختيد و نور راهيان حق را تبعيد كرديد. آري شما رفته گان راه حق كه براي هميشه جنايت اين جانيان را با خون خود ثبت كرديد.
    و حال برادر مان سعيد براستي يكي از اين رهروان راه حق بود او از همه چيز براي خدا و اسلام گذشت. او در راه خدا گام نهاد. او به جبهه رفت و از آرمانهاي اسلامي ما دفاع كرده او جهاد كرد جانبازي نمود و بالاخره به فوز عظيم شهادت دست نائل آمد.
    او شهيد شد حال چه نعمتي بالاتر از شهادت .
    و اينك ما همراهان و هم گامان سعيد براي شادي روح مطهر او و تسلي دل پدر و مادر و بازماندگان او در اين محفل گرم گرد هم آمده ايم تا در كنار روح پاك او بار ديگر پيوند خود را با حسينيان زمان محكم كنيم و قسم ياد كنيم تا آخرين قطره خون خود در راه اسلام و دفاع از ملك و مملكت اسلاميان و در راه شهيدان بخون خفته مان گام بر داريم و فرياد بر آريم.
    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار 12/8/64
    اواسط سال سوم بود كه گاهگاه بين حرفهايش از آقاي بلورچي صحبت مي كرد و ميگفت مادر جان من بتازگي با ايشان طرح دوستي ريخته ام او مصاحب خوبي است و من در هر فرصتي كه پيش آيد با او هستم و چيزهائي از او مي آموزم پرسيدم كلاس چندم هستند جواب داد فارغ التحصيل دبيرستان ما و دانشجوي سال دوم دانشكده شريف است تعجب كردم و به فكر فرو رفتم چطور مي شود يك دانشجو با او آنقدر طرح دوستي ريخته باشد كه او حتي از فرصتهاي كوتاهش هم از ايشان و صحبت هاي ايشان استفاده كند و چون عبدالحميد پسري پاك با صفا معصوم و بي قل و غش بود و من بخوبي با ين امر واقف بودم ناگهان در يك لحظه افكار شيطاني و مخربي در مغزم هجوم آورد و در دل گفتم نكند موضوع اين دوستي باين عميقي دامي براي او باشد چون آنها وجه اشتراكي با هم ندارند نه از نظر همسني و نه هم كلاس هستند و نه در يك محل زندگي مي كنند چون آقاي بلورچي نزديك دبيرستان منزلشان بود علت اين دوستي زياد چه مي تواند باشد شب كه به منزل آمد مدتها با او حرف زدم و چيزهائي راجع به آقاي بلورچي پرسيدم و او هم همه را بدون جواب نگذاشت تا آن حد كه اطلاع داشت جواب مي داد فرداي آنشب با برادرش موضوع را در ميان گذاشتم چون تنها كسي كه خيلي در خانواده به فكر كارهاي عبدالحميد بود من و برادرش بوديم و سفارش كردم كه عبدالحميد متوجه نشود برادرش گفت مادر ناراحت نباش من به دبيرستان ميروم و راجع به آقاي بلورچي و اخلاق و رفتار ايشان از آقايان دبيران اطلاعاتي مي گيرم و به شما مي گويم شما خيلي بدون علت نگران نباشيد بعد از آنكه برادرش به مدرسه رفت و با آقايان صحبت كرد و تحقيقاتي راجع به آقاي بلورچي نمود متوجه شديم كه دوستي با ايشان ضرر كه ندارد هيچ بلكه از نظر فكري و عقيدتي بسيار هم مفيد است. و انتخاب عبدالحميد بسيار خوب بوده است و بعدا من و برادرش خيالمان از اين بابت راحت شد و بدون دغدغه خاطر دوستي او با آقاي بلورچي را به فال نيك گرفتيم و عبدالحميد هم در هر فرصتي براي من از اخلاق – رفتار- صفا – مهرباني – تقدس – ايمان – پاكي – صداقت – فروتني – ادب – نجابت بلورچي حرف ميزد و بارها به من مي گفت مادر چقدر دلم مي خواست الگوئي باشم از بلورچي شما نمي دانيد كه او چقدر متعهد و متدين است آنقدر دوست داشتم اگر يك شب هم كه شد پيش او باشم و از مصاحبت او درس زندگي اخلاق و دين بياموزم و تنها كسي را كه بسيار دوست ميداشت او بود.
    بالاخره در سال سوم بود يك روز بعد از ظهر بمن زنگ زد و گفت مادر من امشب به منزل نمي آيم در دبيرستان مي مانم پرسيدم چرا چه خبر شده علت چيست خيلي ناراحت بود صدايش حاكي از آن بود كه گريه زيادي كرده جوابي نداد اصلا حوصله جواب دادن نداشت دوباره من سئوال كردم مادر جان چرا جواب نمي دهي برايم بگو چه اتفاقي افتاده با گريه بلند گفت مادر جان براي من همه چيز تمام شد.
    بهترين دوستم بهترين راهنمايم شهيد شد علي بلورچي هم رفت ديگر من چرا بمانم از او بهتر كي بود آن هم براي خدا براي اسلام براي ميهن رفت من چرا باشم.
    آنشب عبدالحميد به منزل نيامد فردا عصر با قيافه ائي در هم و گرفته چشمها از شدت گريه قرمز و پف كرده لباس خاك آلوده به منزل آمد و همه اش گريه مي كرد و سلامي كرد و يكسره به اطاقش رفت و درب اطاق را بست و در اطاقش فرياد مي كشيد با صداي بلند گريه مي كرد اصلا تعادل فكري و روحي نداشت متوجه حركاتش نبود و نمي دانست چه مي كند شهادت بلورچي لطمه روحي شديدي به او وارد كرده بود و بعد از آن ديگر عبدالحميد سابق نبود غم بزرگي در سيماي او ديده ميشد كه نه تنها من كه مادر او بودم بلكه اگر يك تازه وارد هم او را مي ديد متوجه مي شد شايد عبدالحميد سعي مي كرد اين تغيير را در خود پنهان كند وليكن برايش امكان پذير نبود حالت غم و حالت گرفتن انتقام را هر كسي بخوبي مي توانست به وضوح در قيافه او ببيند و در اين برهه از زمان براي من مسئوليتي بزرگ پيش آمده بود نهايت سعي را مي گردم شايد مثل سابق با حرفها نصايح اين غم بزرگ را كه روح و روان او را مي آزرد از دلش بكاهم وليكن غير ممكن مرتبا شبها مي نشست و از شهادت او با من حرف مي زد ميخواست با خاطرات گذشته اين دوست عزيز دلش را شاد نگه دارد معمولا بعد از شام من و او مدتها با هم حرف ميزديم گاه شعر دوست داشت از اشعار حافظ برايم مي خواند و ميخواست من سرا پا گوش باشم و منهم چون خيلي دوستش داشتم اگر تا ساعت دوازده هم بيدار بود با او بودم از همه چيز و همه جا با هم حرف مي زديم وليكن بعد از شهيد شدن بلورچي ديگر دوست نداشت از شعرهاي حافظ بخواند دوست داشت برايم از علي بلورچي حرف بزند و خاطره او را براي من هم زنده نگه دارد يك شب گفت مادر جان بلورچي كه شهيد شد براي ماردش خيلي نگران شدم چون علي پدر نداشت و تنها پسر خانواده بود و مادرش از كودكي او را به تنهائي تربيت كرده و بزرگ كرده بود پس واضح است كه علاقه مفرطي به اين پسر داشته پسري آنهم انساني باين پاكي و خوبي و اين مادر بايد اين جوان را هم از دست بدهد و تنها بماند آيا اين ظلم و ستم نيست كه صدام باين مادر نموده.
    مادر جان من بايد انتقام بلورچي را از بعثي ها بگيرم و بجبهه خواهم رفت و تا آنجا كه قدرت دارم و خداوند هم ياريم خواهد كرد از عراقيها خواهم كشت.
    بعد از گذشت چند هفته او آرامش نسبي پيدا كرد و شبي مفصلا برايم تعريف كرد و گفت مادر چند تا از بچه هاي دبيرستان كه با هم در يك سنگر بودند شهيد شده و پيكرهاي مطهر آنها را به دبيرستان آوردند و از آنجا تشيع شدند عده ائي از بچه ها پدر و مادرهاي شهيدان تا صبح بيدار بوديم و آقاي مظفري نژاد با عده ائي از بچه ها تا صبح دعا و قرآن خوانديم و صبح به گلزار بهشت زهرا رفتيم براي دفن آنها مادر جان احساس كمبود ميكنم مثل اينكه فكر مي كنم من چيزي از آنها كمتر دارم احساس سنگيني در روحم مي كنم و نمي توانم برايتان بگويم كه چقدر شهيد شدن دوستان سخت و غير قابل تحمل است خلاصه بعد از شهادت آنها و ديدن پيكرهاي آنان ديگر طاقت ماندن در تهران و درس خواندن را در خود نمي ديد خصوصا بعد از شهادت بلورچي ديگر حاضر نبود در سركلاس حاضر شود لذا دوباره زمزه جبهه كرد و گفت مادر من ميخواهم به منطقه بروم من به او چيزي نگفتم وليكن خيلي ناراحت شدم اولا براي خودش چون بخوبي مي ديدم كه آرامش ندارد و اعصاب او بكلي خراب است و پيش خود فكر مي كردم اگر او با اين حالت به منطقه برود نبادا خداي ناكرده در جبه دست بعمل بدون اراده ائي بزند و ثانيا براي درس و مدرسه او نگران بودم و نميدانستم چطور او را منصرف كنم من هم ديگر تعادل فكري نداشتم مثل او با اين خاطره سرگرم بودم و نگران تصميم گرفتم به دبيرستان مراجعه كنم و از طريق دبيران و دوستان موجب توجيه قضيه براي عبدالحميد باشم بهمين منظور يك روز به دبيرستان رفتم و اول با دبير راهنمايشان جريان افكار او را باز گو كردم و از اينكه خود من هم نگران رفتن او هستم صحبت نمودم ايشان چند لحظه ائي فكر كردند و گفتند شما هم مثل ما مانع او نشويد چرا كه ما و شما نمي دانيم كه آينده چه خواهد شد ممكن است امروز در اين برهه از زمان او را از جبهه رفتن منع كنيد و چند سالي بگذرد و خداي ناكرده انحرافات اخلاقي پيدا كند بطوريكه چه شما و چه پدرش و چه ما و چه خانواه همه هر لحظه آرزوي مرگ او را داشته باشم و آنوقت مرگ هم از او دريغ كند و بسراغش نيايد تا امروز او چندين بار به جبهه رفته و هر بار هم بسلامت برگشتند انشاء الله اين دفعه هم ميرود و سالم باز مي گردد و اگر شما امروز زحمت كشيده و بمدرسه آمده ايد كه به من بگوئيد او را منصرف كنم من اول بخاطر خدا و بعد اسلام چنين كاري نخواهم كرد و شما هم كه مادر هستيد از خداوند بخواهيد هر چه صلاح او و شما است پيش آورد. بعد از اين ملاقات و صحبت كردن با ايشان خيلي آرام شدم و مدتي فكر كردم و براي لحظه ائي منطق را بر احساس حاكم نمودم و گفتم اگر حالا من مانع او شوم و نگذارم اين وظيفه بزرگ كه بر گردن يكايك ماهست انسجام ندهد ممكن است چند سال ديگر مرگهاي بصورتهاي گوناگون يا تصادف ماشين يا غرق شدن در دريا و يا مرضهاي بي مقدمه ناگهاني يا او از بين برود آنوقت دردناكتر است و آن زمان است كه من خودم را هم به محاكمه خواهم كشيد كه چرا نگذاشتم بجبهه برود تا لااقل با مرگ بزرگوارانه چون شهادت اين دنيا را ترك كند.
    پس گفتم : الهي مرا آن ده كه مرا آن به
    و در يك لحظه بود كه به يادوصيت يكي از دوستان عبدالحميد افتادم كه ...
    بيا از هراس «سرخ مردن » تن به ننگ «سياه ماندن» مسپاريم وقتي آنروز به منزل آمدم بپدرش گفتم بگذاريد عبدالحميد هر طور دوست دارد و هر طور خدا پسند است عمل كند او جواني فهميده و عاقل و منطقي است شايد رفتن به جبهه به صلاح اوست كه اينقدر اصرار مي كند ما نبايد مانع او شويم پدرش هم رضايت داد.
    و عبدالحميد براي بار سوم عازم جبهه شد و بعدها فهميدم در اين ماموريت پدافند عمليات كربلاي 1 را با جمعي از دوستان دبيرستانيش بعهده داشته است.
    بعد از مدتي همه خانواده نگران او شديم و از همه بيشتر برادرش حسين به علت علاقه وافري كه به عبدالحميد داشت بي طاقتي مي كرد و مرتبا از من سئوال مي كرد مادر از عبدالحميد خبري شد يا نه و خلاصه يك روز پيش من آمد و گفت مادر من تصميم گرفته ام بروم و عبدالحميد را بياورم دوري عبداحميد او را رنج ميداد خصوصا اينكه خبري هم از او نبود و در گير حملات شديد عراقيها بوديم و چون حسين بيش از حد معمول به عبدالحميد علاقمند بود و حالا هم مدت يكماه بود از او هيچ خبري نداشتيم طاقت اين برادر طاق شده منتهي زماني كه آن دو بچه بودند زود علاقه را به رفتار يا به زبان ابراز مي كردند و ليكن حالا كه هر دو جوان شده اند دوستي آنها عميق تر در باطن و نا پيدا در ظاهر بود لذا حسين ترك خانواده كرد و عازم منطقه شد و بازحمات طاقت فرسا توانسته بود او را در منطقه جنگي پيدا كند.
    و بعد از صحبت هاي زياد با عبدالحميد و به منظور اينكه از درسهايش عقب نماندو به مطالعه درسهاي كنور بپردازد او را راضي كرده و عبدالحميد موافقت كرده بود براي عقب ماندگي درسها و مطالعه كنكور به تهران بيايد و در فرصت بعدي مجددا به جبهه برگردد لذا با كسب اجازه از فرمانده و به منظور مرخصي با برادرش به تهران بازگشت.
    و بعد از اين سفر بود كه اوضاع و احوال جبهه تغيير محسوسي در رفتار او اعمال او بجا گذاشت و هر كس كه با او آشنائي داشت مي فهميد كه واقعا عاشق شده و هيچ چيز نمي تواند جلوي اين عشق بنيان كن او را بگيرد بطور مثال در آن زمان مطلبي را راجع به شهادت كه بيانگر روح واقعي و هدف حقيقي او از شركت در جبهه و برداشت او از اين سفرهاست و او بوضوح در دفتري راجع به خلوص توضيحات مبسوطي دارد.
    و بالخره بعد از آمدن از اين سفر روحاني كه درون و بيرون او را دگرگون ساخته بود دوباره به دبيرستان رفت و سخت مشغول فرا گيري علم شد حال ديگر اواخر سال چهارم را ميگذراند شب و روز درس مي خواند هر وقت به اطاق او سري ميزدم يا مشغول فراگيري علم بود يا سجاده ات عبادتش پهن و مشغول راز و نياز با خداوند بود.
    شبها اكثرا تا دير وقت در دبيرستان ميماند تا اشكالات درسي را با‌ آقايان دبيران رفع كند و با جديت تمام خود را براي آزمون سراسري آماده مي كرد.
    گاه وقتي بمنزل ميرسيد آنقدر خسته بود كه من وقتي به او سري ميزدم ميديدم با لباس بيرون بخواب رفته است سال چهارم بدين منوال به پايان رسيد.
    و عبدالحميد با موفقيت مدرك قبولي چهارم را گرفت و براي رفع خستگي اجازه خواست با دوستان و همكلاسها و فارغ التحصيلان سالهاي قبل و بعضي از دبيران دبيرستان عازم سفر شمال شود تا هم با يكديگر درس بخوانند و هم استراحتي بعد از امتحانات داشته باشند و خود را براي آزمون كنكور آماده كنند براي رفتن باين سفر يك ساك كتاب و يكدست لباس همراه خود برداشت و آماده رفتن به سفر شد مدت ده روز اين مسافرت بطول انجاميد و او از اين سفر با خاطرات خوشي بازگشت و برايم تعريف كرد كه تا نيمه هاي شب با بچه ها درس مي خوانديم.
    مي خنديديم با يكديگر شوخي مي كرديم حرف مي زديم و خلاصه اين سفر كه آخرين سفري بود كه با تمام دوستانش گذرانده بود با كوله باري از خاطرات شيرين و بياد ماندني به پايان رسيد.
    و در اينجا كلاس چهارم تمام شد ومهمان هيجده ساله من خود را براي آزمون سراسري اماده مي كرد بيشتر اوقات شب و روز درس مي خواند و با چند تا از دوستان صميمي بيشتر در منزل درس مي خواندند يك روز به او گفتم مادرجان ايكاش در كلاس كنكور اسم مي نوشتي و درس ميخواندي تا هم من و هم خودت مطمئن شويم قبولي تو صد در صد است خنده ائي كرد و نگاهي بصورت من انداخت و گفت مادر جان اگر خواست خدا باشد من در دانشگاه هم قبول خواهم شد او فقط خدا را مي ديد و طالب رضايت الله بود لذا وقتي دوستانش بمنزل ما مي آمدند تنها سفارشي كه او به من ميكرد ميگفت مادر جان غذاي ساده درست كنيد و اگر غذاي مختصري هم درست مي كردم چندين بار از من تشكر مي كرد امتحانات كنكور شروع شد و من چقدر در اضطراب و نگراني بسر مي بردم چون مثل او توكل نداشتم ولي اوكاملا راحت خونسرد و آرام بود و من چقدر دلم ميخواست كه او در دانشگاه تهران قبول شود و ادامه تحصيل بدهد كه هم درس بخواند و هم از من دور نباشد و در سال 66 در دانشگاه تهران رشته مكانيك قبول شد و من فكر ميكردم او يك دانشجو است در صورتيكه من غافل بودم چون او در سن هيجده سالگي دكترايش را از دانشگاه الهي گرفته بود و بارها در صحبتهايش به من گفته بود مادر فكر نكيد من چون مرتب به جبهه ميروم از زندگي و درس عقب مي مانم اگر سالهاي متمادي از صبح تا شب و بر عكس پشت ميز دانشگاهها ي مختلف دنيا درس بخوانم لذت يك شب در جبهه بودن و در روي خاك و خاشاك بسر بردن و تا سپيده د م با خالقم راز و نياز كردن و مصاحب بودن با جوانان پاكدل و از جان گذشته در راه حق را ندارد مادر جان فكر نكنيد من چيزي نياموخته ام من دريائي از صفا محبت خلوص ديانت معنويت در اين مدت فرا گرفته ام و باز هم تذكر ميدهم يكوقت فكر نكنيد اگر عبدالحميد به جبهه نرود و از اسلام پاسداري نكند نخواهد مرد بقول شهيد محراب كه فرمودند نگوئيد اگر جوانها جبهه نروند و شهيد نشوند تا ابد در دنيا باقي خواهند بود زندگي و مرگ انسانها را خداوند متعال با آيات صريح بيان فرموده اند پس قبول داشته باشيد دقيقه ائي مرگ هر انساني عوض نخواهد شد پس چه بهتر مرگي كه با شهادت باشد.
    مادر جان چقدر از خانواده ها را مي شناسي كه فرزندانشان را با هر وسيله ائي كه شده از مملكت خارج كردند تا شايد به جبهه نروند و چقدر من و شما شنيدم كه در مملكت خارج با خواري و فساد زندگي مي كنند و تن به ذلت مي دهند تا شايد روزي بيشتري زندگي كنند وليكن نميدانند مرگ در هر كجا به سراغ آنها خواهد رفت و من هنوز آواي اين شعر كه فلسفه زندگي فرزندم را تشكيل ميداد و مرتب ورد زبانش در گوشهايم زنگ مي زند او ميگفت :
    خوشادردي كه درمانش تو باشي
    خوشا راهي كه پايانش تو باشي
    و بالاخره بعد از دادن امتحان عازم جبهه شد باو گفتم مادر جان صبر كن جواب آزمون را به گيري بعد برو گفت وقتش تلفن ميزنم و به باختران و از آنجا به كوزران رفت چند هفته گذشت و رسانه ها گروهي جواب قبولي دانشگاها را منتشر كردند و ما مطلع شديم كه عبدالحميد دانشگاه تهران رشته مكانيك قبول شده است و عبدالحميد از باختران تلفني صحبت كرد و گفت مادر جواب من را بگير يد براي اسم نويسي دانشگاه انشاء الله خودم مي آيم در يك لحظه در فكر فرو رفتم ديگر دنيا و زيبائيهاي او براي عبدالحميد شادي آفرين نبود او در مقابل خود چيزهائي مي ديد فوق اينها شايد بجواناني فكر مي كرد كه چطور دنيا آنها را مجذوب خودكرده و شايد مي انديشيد الان جواناني هستند كه تنها آرزوي آنها قبولي دانشگاه باشد و ليكن او اصلا عكس العملي راجع به قبولي از خود نشان نداد و بعد از چند روز با اكراه براي نامنويسي به تهران آمد ما همه خوشحال بوديم خانواده هم شاد كه عبدالحميد قبول شده است خواهر و برادرانش بمن تلفن زدند و تبريك اين موفقيت را دادند. بعد از آمدن عبدالحميد از جبهه به او پيشنهاد كردم مادر جان دوستان و همكلاسها و دبيران را به ميمنت قبولي دانشگاه دعوت كن و يك شب دور هم باشيد جوابي نداد اصلا دوست نداشت همكلاسها و دوستان بمنزل ما بيايند در صورتيكه دبيرستان مفيد جلسه هفتگي داشت و هر هفته منزل يكي از بچه ها بودند و او تمام جلسه ها را ميرفت و ليكن حاضر نبود يك شب جلسه منزل ما باشد و من از اين بابت خيلي ناراحت بودم.
    و علت را نميدانستم و عبدالحميد هم چيزي بمن نمي گفت يك روز بخاطر همين موضوع به دبيرستان رفتم و موضوع را براي آقاي رفيعي تشريح كردم و علت يابي نمودم ايشان هم گفتند من از تصور ايشان مطلع نيستم خلاصه اگر من خيلي اصرار مي كردم گاه دوري راه را بهانه مي كرد گاه سئوال من را بي جواب مي گذاشت خلاصه آنچه دردرونش بود آشكار نميكرد و بالاخره بعد از قبولي داشنگاه مدتي با او حرف زدم و گفتم مادر جان شما ها ديگر مثل هميشه پيش هم نيستيد عده ائي دانشگاه تهران عده ائي دانشگاه شهيد بهشتي عده ائي شهرستان و عده ائي در جبهه هستيد پس تا فرصت هست دعوتي از آنها بكن و يك شب دور هم باشيد ناگهان بر آشفته شد و گفت خير. وقتي با اعتراض من مواجه شد و علت را از او خواستم در زير بار اين دلائل پوچ نرفتم گفت مادر جان من دلم ميخواست مثل اكثر بچه ها زندگي ساده ائي داشتيم من از رفقا شرم دارم به منزل ما بيايند و بعدها دوستان گفتند ما مي ديديم كه عبدالحميد هيچوقت رغبتي براي انداختن جلسه از خود نشان نميدهد و علت را در زندگي و مديديم منتهي برعكس آنچه هست خلاصه من با دلايل و براهين او را حاضر كردم از دوستان دعوتي كند تا شبي دور هم باشند و الان بعد از شهادت او چقدر خوشحالم كه او قبول كرد چون عكسهاي متعددي با دوستان در آن شب گرفته كه همه براي من آرام بخش و خاطره انگيز است.
    بعد از دعوت دوستان پيش من آمد و گفت مادر جان بالاخره راضي شدم اين كار را كه قلبم اصلا راضي نيست انجام دهم آنهم بخاطر شما وليكن شما هم چند شرط را بخاطر من بايد بپذيريد اول – اينكه بايد غذا يك نوع باشد ميوه هاي متعدد تهيه نكنيد دوم افطار بدهيد چون من دوست دارم افطار يكساني داده شود كه روزه دار واقعي باشندو به يقين ميدانم كه دوستان من روزه دار واقعي هستند.
    ديگر از هر نوع تظاهر چشم پوشي كنيد ما هم قبول كرديم و مثل اينكه آخرين شبي بود كه او و تمام دوستان و آقايان مربيان دور هم بودند و براي ما خانواده شب بسيار شيرين و خوبي بود برادرهاي عبدالحميد آنقدر شاد بودند كه او با دوستانش خوش است باو مي گفتند تو كار نكن برو پيش رفقا ما كارها را انجام ميدهيم.
    و از طرفي فكر مي كردند چون عبدالحميد در دانشگاه قبول شده ديگر مشغول مي شود و جبهه و جنگ را فراموش خواهد كرد. آنشب با شادي گذشت و مثل اينكه عبدالحميد ميدانست ديگر بين آنها نخواهد بود و اين عكسها در منزل در آنشب گرفته شده .
    و عبدالحميد بعد از آمدن از جبهه و بعد از امتحانات و راحت شدن از درس خواندن از پدرش اجازه خواست براي چند روزي با دوستان به مشهد براي زيارت برود تا هم استراحتي كرده و هم زيارت آقا امام هشتم برود و پدرش اصرار داشت كه مشهد هميشه شلوغ است و جاگير نمي آيد بگذار من بدوستان زنگ بزنم برايتان هتلي رزرو كنم تا وقتي به مشهد رسيديد نگران جا نباشيد و محل سكونتي داشته باشيد عبدالحميد خنده معني داري كرد و گفت پدر جان مطمئن باش جائي براي خوابيدن و يك چيزي براي خوردن پيدا خواهد شد شما نگران نباشيد خداوند روزي رسان است .
    و بعد از مسافرت مشهد بود كه ماه محرم شروع شد و او خود را براي عزاداري سرورش آماده كرد در ايام عاشورا او حال و هواي ديگري داشت و از ظاهر او كاملا مشخص بود كه دنياي ديگري سير مي كند.
    بعد از عاشوراي حسيني بود كه اعزام جبهه شد و گفت بزودي بر مي گردم يكماه از او خبري نشد نگران حال او شديم لذا برادرش كه هميشه حامي و ياور او بوده گفت من ميروم خبري از او بياورم برادرش حسين به باختران و از آنجا به كوزران ميرود شب تا صبح را در راه بوده و درست 5 صبح به كوهزران ميرسند و آنجا چون منطقه نظامي بوده هزارها مشكل خودشان را به سنگر عبدالحميد ميرساند ووقتي عبدالحميد برادرش و دوستان او را مي بيند تعجب مي كند و حسين باتلاش بسيار پيش فرمانده رفته و تقاضا مي كند كه چون مادر مريض است براي چند روزي به تهران بيايد و دوباره بر گردد از طرف فرمانده تصويه داده مي شود وليكن عبدالحميد مي گويد برادر من چند روز ديگر از خدمت 45 روزه ام باقي است خودم سر وقت باز مي گردم وليكن برادرش اصرار مي كند حال كه به تهران نمي آئي لااقل بيا يك تلفن به مادر بزنيم تا خيالش راحت شود و در ضمن من كه تنها برگردم افكار جور واجور نكند عبدالحميد به من تلفن زد و مثل هميشه شروع بخنديدن كرد و گفت مادر جان چند روز ديگر بر مي گردم چرا برادرم با اين همه زحمت پي من فرستاديد بعد از اين تلفن و صحبت با من برادرش گفت ناگهان ديدم عبدالحميد تغيير عقديه داد و گفت من با شما ها مي آيم چن چند روز بيشت هم نبايد در اينجا باشم مرخصي ميدهند پس بتهران مي آيم و بعد از ديدن مادر و استراحت كوتاهي دوباره باز مي گردم.
    لذا با برادرش پيش فرمانده رفته خودش اجازه گرفته و بتهران آمدند. و ساعت 12 شب بودكه ديدم حسين و عبدالحميد آمدند .
    بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم
    ز داغ با دل خود حرف ديگر بزنيم
    به يك بنفشه صميمانه تسليت گوئيم
    سري بهمجلس سوگ كبوتري بزنيم
    به ياد منطق قربانيان كوي مني
    نه ناري غفلت خود نيش خنجري بزنيم
    شبي به حلقه درگاه دوست دلبنديم
    اگر ه وانكند دست كم دري بزنيم
    تمام حجم قفس را شناختيم بس است
    بيا بهتجربه در آسمان پري بزنيم
    به انتگ خويش بشوئيم آسمانها را
    زخون بروي زمين رنگ ديگري بزنيم
    اگر چه نيت خوبي است زيستن اما
    خوشا كه دست به تصميم ديگري بزنيم
    قيصر امين پور
    و بخوبي از يادداشتهاي شهيد عبدالحميد معلوم است كه او هر كاري را فقط براي رضاي خدا انجام مي داد و بارها در سخنانش بمن متذكر شده بود كه مادر جان تا انسان خالص نشود شهيد نخواهد شد بطور مثال اين از آخرين يادداشتهايي است كه از او به جاي مانده است:
    قطرات اشكهايش چونان دانه هاي درشت باران بهم پيوست و از گونه هاي سرخ انگشتس لغزيد او در مغزش هواي پرواز داشت هواي عشق .. شهادت ...
    هواي خون دادن ... جان دادن .... ايثار كردن .... ناگهان در يك لحظه بياد روزي افتاد كه دست نوازشگر مادر گونه هايش را نوازش ميداد.
    اما در اين محل ديگر ما در نيست مادر كجائي چه غمبار است نغمه هاي سفر روح بلند پرواز او در غالب جسم كوچكش سنگيني عجيبي داشت و او عازم پرواز بود ميخواست اوج بگيرد و پرواز كن او براي تكامل آفريده شده بود.
    ولي اكنون مي ديد روح او در غالب جسم محبوس است خوب ميدانست كه متعلق به معنويات است ميخواست پرواز را شروع كن آغاز پرواز برايش سخت و دشوار بود چرا ... مبارزه با جاذبه ها و شكافتن دافعه ها كار آساني نبود ولي او تلاش مي كرد در يك لحظه با تمام وجود تصميم آخر را گرفت دلهاي خود را باز كرد و ابستگي ها را بيرون ريخت و با قدرت تمام بال زد و پرواز كرد و رو به هدف نمود بدون آنكه كسي را ببيند .
    شب تاريك بيم موج و گردابي چنين ها يل
    كجا دانند حال م سبكبالان ساحل ها
    عازم جبهه شد هوا گرم و ستوران بود در سنگر بانتظار نشست مدتها بود كه دوستان منتظر فرمان حمله از طرف فرمانده بودنند هر يك از جوانها در حالي بودند و با معبود پرواز و نياز علي در حال دعا خواندن بود كه من وارد سنگر شدم . سنگر هوائي روحاني داشت از هر گوشه اي عطر وتجود دوستان به مشام ميرسيد علي حال ديگري داشت لطافت روح علي من را هم تحت الشعاع خود قرار داد.
    تصميم گرفتمم پيش او بنشينم و از خلوص او و خلوت كردنش با پروردگار لذا ببرم ناگهان طوري محسن كه من را صدا مي كرد افكارم را در هم ريخت او من را ميخواند نمي خ واستم بروم اما مثل اينكه كسي من را از سنگر خارج كرد.
    در يك لحظه متوجه شدم كه خمپاره ائي به سنگر اصابت كرد بعد از فرو نشستن گرد و غبار و صداي دردناك دوستان متوجه علي شدم و اما علي ديگر نبود .
    برادرم هم رزمم – همسنگرم – دوستم – رفيقم – استادم – همدمم شهيد شده بود و امروز اينرا مي نويسم و از او براي شما سخن مي گويم و يكن درست نمي دانم چند وقت ديگر خمپاره ديگري به سنگر خودم اصابت كند و اين بار عبدالحميد است كه شهيد ميشود و شما دوستان من بايد بنويسيد كه عبدالحميد كه بود و چه كرد و چطور شهيد شد. فكر كنيد چرا آنروز كه من پيش علي بودم ناخود آگاه از سنگر با صداي محسن بيرون آمدم .
    چون آنروز بدرجه خلوص نرسيده بودم ولي روزيكه شهيد شدم بدانيد لايق اين درجه بوده ام چون خودم هم بارها به مادرم گفته ام مادر جان تا انسان خالص خالص نشود شهيد نخواهد شد.
    و اين يادداشت را در سال 64 نوشته و خودش اقرار به اين داشت كه خالص نبود و بايد بخواست خدا در دنيا بماند و با نفس مبارزه كن و بيش از پيش خودسازي نمايد و ليكن در فروردين سال 67 خالص خالص و پاك پاك باكوله باري از صفا و عشق به ديدار الله رفت و بنا بگفته خودش چون علي دوستش در سنگر با تركش خمپاره بشهادت رسيد .
    اما اين بازگشت براي شهيد عبدالحميد زياد طولاني نبود چرا كه او يقين پيدا كرده بود كه لايق رحمت خداوندي شده و با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم در روز 4 اسفند سال 1366 تصميم گرفت كه جان ناقابل خود را فداي جانان و اسلام و وطن كند لذا قصد سفر به ابديت گرو آنروز عصر كه به منزل آمد بدون اينكه با من سخني از رفتن بگويد خود را آماده سفر كرد ابتدا اطاقش را منظم نمود كتابهاي درسي را مرتب و منظم از سال اول تا سال چهارم در كمد اطاقش چيد نامه هاي دوستان كه در اين مدت از جبهه برايش داده بودند در كيف دستي منظم گذاشت و مقدار پولي كه داشت در كشو ميز اطاقش گذاشت لباسهايش كه همه كهنه بود در كمد منظم كرد عكس دوستان شهيدش را در كشوي ميزش مرتب نمود ساك سفر را شبانه مهيا كرد سرش را اصلاح كرد و موهاي بلند راكوتاه نمود تخت را مرتب كرده و صبح براي صرف صبحانه به آشپزخانه پيش من آمد مثل هر روز كه به دانشگاه ميرفت من و پدرش و خواهر كوچكتر او نشسته و مشغول خوردن صبحانه بوديم ساك اش را كنار درب آشپزخانه گذاشت چائي براي او آوردم مشغول خوردن شد ناگهان چشم من به ساك افتاد سئوال كردم اين ساك براي چيست جواب داد مادر مي خواهم بروم منطقه ناگهان مثل اينكه تمام بدنم سست شد پرسيدم مادر جان مگر درس نداري مگر دانشگاه نميروي جواب داد دانشگاه براي مدتي بخاطر اين موشك بارانها تعطيل شد. و حالا هم نزديك عيد است خيلي از رزمنده ها مدتهاست كه از خانواده دور هستند و بچه هاي آنها دوست دارند براي شب عيد پدرشان پيش آنها باشد جبه هم احتياج به نيرو دارند براي شب عيد پدرشان پيش آنها باشد جبهه هم احتياج به نيرو دارد حسن و امثال من كه متاهل نيستم بايد برويم تارزمنده تا بتواننند براي استراحت و ديدن خانواده پيش انها بيايند ديگر حرفي نزد و جاي حرفي براي من باقي نگذاشت پدرش گفت پسرم اگر بروي و شهيد شوي چيزي نيست و ليكن از آن مي ترسم بروي و معلول برگردي و يك عمر رنج و زجر بكشي آنرا چكنيم . وقتي پدرش صحبت مي كرد سراپا گوش بود چيزي جواب نداد ناگهان ديدم قطرات درشت اشك در روي گونه هاي او سرازير شد هيچكس نمي گفت همه سكوت كرده بوديم تنها دلي كه مانند زخمي كه رويش نمك پاشيده باشد و بشدت شورش كند دل مادر بود مادري كه خود نمي دانست آخرين روز آخرين ساعت و آخرين لحظه است كه جوان هيجده ساله اش را مي بيند از روي صندلي بلند شد ظرف ميوه كنار ميز بود يك پرتقال برداشت شروع بخوردن كرد و لي همچنان اشك مير يخت صبحانه تمام شد از جا بلند شد ساك را برداشت و آهسته و در حاليكه سرش پائين بود خداحافظي كرد از آشپزخانه بيرون آمد تا درب منزل بدرقه او ‌آمدم در صورت من نگاه نكرد همانطور كه سرش پائين بود گفت مادر جان نگران من نباش به شما تلفن ميزنم هيچكدام از ما حرفي نزديم تنها سكوت بود سكوت درب در منزل لحظه ائي ايستاد سرش را بلند كرد آخرين نگاه بين مادر و فرزند رد و بدل شد حتما او ميدانست آخرين ديدار است كه آهسته گريه مي كرد بعد از اين نگاه و سكوت به راه افتاد مدتي ايستادم و از پشت به قدو بالاي او خيره شده بودم در همين حال مي ديدم چند قدم به چند قدم دستهايش بالاميرود و اشكهاي صورتش را پاك مي كند من در آن روز نمي دانستم كه چرا عبدالحميد گريه مي كرد وليكن امروز ميدانم چرا ...
    شايد بتوان براي آن اشكهاي پاك چون در علت هاي زيادي آورد شايد او دردل مي گفت چرا پدر و مادر من نبايد از اين حماسه بزرگ كه گوشه ائي از حماسه كربلاي حسين است سهمي داشته باشند و نتيجه زحمات خود را در وجود من ببينند ... و يا شايد چرا پدر و مادر من موقعيت من را درك نمي كنند و لحظه ائي نمي انديشند كه من تمام دوستان خوبم را در اين راه بدرقه كرده ام حالانوبت خود من است تا كي بمانم و خبر شهيد شدن آنها را بشنوم من هم منتظر اين روز هستم . و شايد هم او ميدانست در اين سفر آخر شهيد ميشود و ديگر پدر و مادر را در اين دنيا نخواهد ديد و گريه مي كرد.
    خلاصه شهيد عبدالحميد معامله جان با خدا كرد او هاله هاي مرئي و نامرئي را كه چون سدي آهنين او را در حصار خودگرفته بودند شكست و پشت سبه ماديات نمود و من مادر تا وقتي او بسر خيابان رسيد از پشت سر نگاهش مي كردم وليكن او همچنان براهش ادامه داد و رويش را بر نگرداند در صورتيكه ميدانست من هنوز ايستاده ام زيرا فكر مي كرد اگر برگردد و در صورت من بنگرد بنا به احساس مادر و فرزندي او را در اراده اش سستر پس رفت بدون آنكه پست سرش را بنگرد.
    وليكن من در مدتي كه او به جبهه ميرفت مثل آنروز آنقدر مضطرب نبودم شايد من هم مي دانستم كه ديگر او را نخواهم ديد او به سر خيابان رسيد سوار اتومبيل شد ورفت من به منزل برگشتم ولي بدون اختيار گريه مي كردم تا آنروز شمايد پنج يا شش بار بود كه او را بدرقه براي خط مقدم جبهه كرده بودم وليكن هيچوقت اين حالت را نداشتم مدتي در گوشه اطاق نشستم و گريه كردم همه اش نگران بودم ديگر صداي غرش هواپيماها و موشكهاي دشمن در روح من اثري نداشت چون تمام فكرم متوجه رفتن او بود تمام روز او در مقابل من بود و با او حرف مي زدم بعد از 15 روز يعني 20 اسفند 66 بمن تلفن زد خيلي شاد و خندان بود و منهم بخاطر اينكه او نگران من نباشد مي خنديدم از وضع تهران سئوال كرد و گفت مادر جان موشك نزديكهاي شما نيامده است از همه كس و همه چزيز پرسيد حال برادرها و خانواده ها شان و بچه هاي آنها را پرشيد از حال خواهر و بچه هاي او جويا شد از همه فاميل پرسيد بعد كه مطمئن شد كه همه سلامت هستند گفت مادر جان ميخواهم با پدرم حرف بزنم جواب دادم ايشان منزل نيستند گفت مادر جان خواهش مي كنم سلام مخصوص من را به پدر برسانيد و در آخر گفت مادر جان نگران نباش باز هم تلفن خواهم زد. در صورتيكه هر وقت به جبهه ميرفت ميگفت مادر جان نگران نباش من مي آيم.
    وليكن اين بار مرتبا ميگفت تلفن خواهم زد و من هم خيلي گرم با او خداحافظي كردم و بخداي بزرگ سپردمش وليكن نميدانستم كه اين روز يعني 20 اسفند 66 آخرين روزي است كه صداي او را مي شنوم و ديگر ديدار من و او قيامت خواهد كشيد بعد از تلفن بدوستانش گفته بود خيلي براي مادرم نگران بودم وليكن امروز مادرم خيلي خوشحال بود و با من خيلي بگرمي حرف زد و او چنين برداشت كرده بود كه بحمدالله مادر هم راضي است كه من شهيد شوم ...
    و بعد از اينكه او تلفن زد پدرش گفت خوبست چند روزي به شمال برويم تا از اين صداهاي موشكها و آژير ها مقداري راحت باشيم لذا براي 28 اسفند عازم شمال شديم و ليكن من همه اش نگران او بودم و اصرار داشتم هر چه زودتر به تهران برگرديم و شهيد عبدالحميد روز اول فروردين همانروز كه عازم خط مقدم بوده به منزل زنگ مي زند تا خداحافظي و تبريك سال نو را به من و خانواده بگويد من كه متاسفانه منزل نبودم مدتي با حسين برادرش حرف مي زند و بعد از خداحافظي از همه به او مي گويد كه ما عازم خط مقدم براي حمله بيت المقدس 4 هستم و ميرود. سال 67 مثل همه ساله براي من و همه مردم آغاز شد وليكن من ناخودآگاه از روز اول نگران و ناراحتت بودم شادي را از دل من و روح من و قلب من گرفته بود .اصلا حوصله حرف زدن هم نداشتم خودم نمي دانستم چرا وليكن بعد ها شنيدم شهيد عبدالحميددر روز سوم فروردين در عمليات بيت المقدس 4 شركت كرده و بعد از يك سري كارهاي رزمي و گذشتن از شهر حلبچه و پشت سر گذاشتن منطق شيميائي با ماسك عازم ارتفاعات شاخ شمران ميشود و باز هم شنيدم كه ساعت 4 بعد از ظهر بسوي ارتفاعات حركت كرده ساعت 8 صبح به ارتفاعات شاخ شمران ميرسد و او با عده ائي از دوستان خط نگهدار مي مانند تا نيروي بعدي برسد و بعدها شنيدم كه آنقدر شهيد عبدالحميد خسته از اين 12 ساعت كوه پيمائي بوده كه وقتي به سنگر مي رسد بيرون از سنگر مي افتد و بخواب مي رود و يكي از دوستان فرياد مي زند لااقل داخل سنگر برو و او داخل سنگر بخواب چند ساعته فرو مي رود و ساعت 2 بعد از ظهر 9 فروردين 67 بيدار شده و در همان حال تركش خمپاره بعثي ها به سنگر آنها اصابت مي كند و شهيد عبدالحميد از ناحيه پا وبشدت مجروح و بعضي از قسمت هاي بدن او از قبيل پشت گردن و پشت دست و پاي راست او جراحاتي بر مي دارد و چند تن از دوستان نيز مجروح مي شوند وليكن شدت جراحات او زياد و خونريزي شديد بوده است و بعد از فرو نشستن خاك و ديده شدن مجروحين آنها را با وسيله هاي ابتدائي با زحمت بسيار از ارتفاعات به پائين ميرسانند.
    وليكن متاسفانه جراحات شديد آنها و نبودن وسائل حتي نرسيدن آمبولانس براي كمك به مجروحين و دير رسيدن آنها به تيم امداد و پزشكي و دير رساندن او به بيمارستان صحرائي و كمك پزشكان و خونريزي شديد باعث شك قلبي او شد و دفتر زرين و پر ارزش زندگي آزاده ائي 18 ساله و انساني عبد و بنده خدا در روز 9 فروردين ساعت 5 بعد از ظهر بسته شد و ديده هاي من مادري افسرده و نگران تا روز مرگم گريان خواهد بود و همانطور كه خودش بارها به من گفته بود تا انسان خالص نشود شهيدنخواهد شد با خلوص و پاكي تمام به درگاه ايزد منان شتافت.
    و حال مي گويم آري پسرم پيام سرخ بخون امضاء شده را ديدم آن ا مضاء سرخ تو را يعني پيكر پاك و معصوم و معطر در خون تپيده ات راديدم من هم مثل تمام مادران ماندم در فراغت و حال برايم آه حسرت اشك غم تفكر جايگزين ديدن تو نيست نميدانم چه بگويم تنها حسرت آنروزهاي با تو بودن را مي خورم و ترا نفهميدم آنهمه خلوص صفا گذشت پاكي كه در وجودت بود و من بي خبر از آن و اينك من مانده م و ياد تو . انتظار دوباره ديدن تو من مانده ام و خلوت كردن در اطاق تو و خاطرات گذشته با تو بودن وليكن تو وعده با خدا داشتي كه تركم كردي تو نماز عشق را خواندي و بسوي خدواند پر كشيدي پاكاني چون شهيدان شهامت خواندن نماز عشق را دارند.
    و اكنون من بعد از گذشت20 سال من مادري غمديده و دل سوخته بايد بمانم و اوقات خود را با خاطرات خوب و بدي كه از او دارم مشغول شوم و اين صفحات سفيد را سياه كنم تا شايد راهي به قلبم پيدا شود و اشك بريزم براي آنروزهاي خوب با تو بودن و گريه كنم براي آنروز هاي بدي كه ديگر تو را ندارم وليكن وقتي كه در درياي افكار خودم فرو ميروم از خداوند متعال شاكرم كه اين فيض عظيم را كه من لايق او نبودم بمن عطا كرد و باز هم شكر او را بجا مي آورم كه فرزندي كه بمن عطا كرد تا تمام خصوصيات خوب يك انسان كامل به او بازگرداندم
    بي مهر رخت روزمرا نور نمانده
    و ز عمر مرا جز شب اي جور نمانده
    هنگام و داع تو زبس گريه كه كردم
    دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده
    و هر وقت آسمان را تيره از ابر و منتظر باران ديديد دل و قلب من را بخاطر بياور كه هميشه منتظر گريه از دوري توست
    «مادر»

     

    بسمه تعالی
    سلام علیکم خدا حفظت کند نمیدونم چی برایت بنویسم شاید حساس بودن من نسبت بتو باعث این شد که نتونم دست به قلم ببرم در هر حال کلی بگم مخلصم...
    یک مطلب را می خواهم بهت بگم آدم باید توی زندگی هر چیزی را باندازه اش بهره ببرد این گفته در مورد همه چیز صدق میکند حتی در مورد چیزهای خوب اگر در هر مطلبی افراط و تفریط کنی ضربه می خوری حتی در مورد دوست ، دوست خوب که میگن کم پیدا میشه از همین چیزی هم که میگن کم پیدا میشه باید اندازه اش استفاده کرد احتمالاً نمیدانم راجع به چی صحبت می کنم یک مقدار روشن تر بگم ما انسانها از اول تا آخر زندگی داریم توی جاده ای زندگی می کنیم که آخرش نور مطلق است و سعادت واقعی آنست که باین نور برسی لازمه به نور رسیدن اینست که از همه امکانات موجود در جاده به نحو احسن استفاده کنیم.
    داداش من از وقت خودت حداکثر استفاده را بکن دوست خوب باعث این نشه که نتونی از وسایل موجود در جاده حداکثر استفاده را بکنی والسلام
    بامید دیدار 5-10-66 سعید قدیمی

     

    برچسب‌ها

    بسمه تعالی
    بنام الله پاسدار خون شهیدان و با سلام به امام زمان و نائب برحقش سلام علیکم
    برادر عزیز آقای عبدالحمید فتاحیان الحمدالله رب العالمین که چنین توفیق را نصیب این بنده حقیر خیلی شرمنده حالا که خدا ما را خوب نمایان کرده چرا ما خودمان را بد کنیم این را باور کن هرچه خودش بخواهد همان میشود دوستی ها برادریها گرفتاریها اتفاقها برادر جان در این موقع این بنده شدیداً به یک رفیق واقعی احتیاج دارم هرکس به چیز علاقه داشته باشد با آن مشهور میشود خسته شده ام کسی نیست من را نصیحت کند خیلی از قافله عقب افتاده ام و احتیاج به هم سفر با قافله دارم خدایا محبت ما را فقط بخاطر خودت و دوستی ما را بخاطر خودت خیلی خیلی به دعا احتیاج دارم
    خدایا ستاره ها که رفتند تو خورشید را نگه دار برادر کوچک شما مهدی سنبله کار 16-8-66

     

    برچسب‌ها

    نماد اعتماد الکترونیک

    جستجو در سایت

    خبرنامه پیامکی

    لطفا نام خود را وارد نمایید
    ایمیل معتبر وارد نمایید

    © 2015 Your Company. All Rights Reserved. Designed By JoomShaper

    Please publish modules in offcanvas position.