کمپین های خیریه

    مدیریت وب سایت

    مدیریت وب سایت

    بسم الله الرحمن الرحیم
    إنا لله وإنا إلیه راجعون
    طوبی للسعداء الذین قتلوا في بیت الله ، في سبیل الله ، في شهر ضیافة الله ، في حال الصلاة فهي معراج المؤمن.
    هم ضیوف الرحمان والواردون علی الرب الرحیم ، في حالة الصیام والإمساك عن الشرب والطعام ، امتثالا لأمر الملك العلام.
    اللهم كما شرّفتهم بهذه الشّرافة وكرّمتهم بهذه الكرامة فقد قلت في كتابك: " ومن یخرج من بیته مهاجرا إلی الله ورسوله ثم یدركه الموت فقد وقع أجره علی الله "، فإنهم محشورون مع إمام المتقین وأمیر المؤمنین علیه السلام الذي قتل في شهر الله في محراب عبادته وقد قال : " فزت ورب الكعبة ".
    اللهم أعط أرباب المصیبة صبرا جمیلا وأجرا جزیلا فإنك قلت في كتابك : " انما يوفي الصابرون أجرهم بغير حساب " . اللهم اشف المجروحین في شهر ضیافتك وانهم مع هذه المصیبة غفرت لهم ذنوبهم وأعطوا أجر الشهادة في سبیلك . اللهم اشفهم بشفائك وداوهم بدوائك وعجل في عافیتهم والحمد لله رب العالمین.
    حسین الوحید الخراساني - شهر رمضان۱۴۳۶

    در این بیانیه که به مناسبت شهادت جمعی از نمازگزاران صادر شد می خوانیم:
    بسم الله الرحمن الرحیم
    انا لله وانا الیه راجعون
    بشارت طوبی بر سعادتمندانی که در خانه خدا و در راه خدا و در ماه مهمانی خدا و در حال نمازی که معراج مؤمن است، کشته شدند. آنان بر خدای بخشنده ، مهمان و بر پروردگار مهربان وارد شدند در حالی که به جهت فرمانبرداری از ملک علام ، روزه دار و از خوردنی و نوشیدنی امساک کردند.
    خداوندا! همانگونه که به این شرافت آنان را مشرف فرمودی و به این کرامت بزرگ نمودی، چنانکه در کتابت فرمودی: " ومن یخرج من بیته مهاجرا إلی الله ورسوله ثم یدركه الموت فقد وقع أجره علی الله "؛ " و هر كس در راه خدا و پيامبر او، از خانه ‏اش به درآيد، سپس مرگش در رسد، پاداش او قطعاً بر خداست"، پس آنان را محشور نما با پیشوای پرهیزگاران ، امیر مؤمنان علیه السلام، همانی که در ماه تو و در محراب عبادت ات کشته شد در حالی که می فرمود: " فزت و رب الکعبة".
    پروردگارا! به مصیبت زدگان صبر نیکو و جزای فراوان عطا کن، چنانکه در قرآن فرمودی: " انما يوفي الصابرون أجرهم بغير حساب "همانا صابران پاداش خود را بى حساب دریافت مى ‏دارند.
    بارالها! به مجروحین ماه ضیافت ات شفا بخش که به این مصیبت گناهانشان را بخشیدی و اجر شهادت در راه خودت را به آنها عطا کردی. خدایا! آنها را شفا ده و مداوا نما و در عافیت شان تعجیل فرما. والحمد لله رب العالمین

    برچسب‌ها

    كاروان رفت تو در خواب و بيابان در پيش
    كي بري ره، ز كه پرسي چه كني ،چون باشي
    نقطه عشق نمايم به تو هان ، سهو مكن
    ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
    ره منزلگه ليلي كه خطرهاست در آن
    شرط اوّل قدم آنست كه مجنون باشي
    پسرم اكنون كه سالها از جنگ گذشته و به ظاهر صلح و صفا است ،احساس مي كنم شما شهيدان برندۀ اصلي اين بازي بوديد، سفره ايي از طرف خداوند براي همه گسترده شد ، عدّه اي توانستند دور آن سفره جاي بگيرند و بهره مند شوند و عدّه اي از بخت برگشتگان كه از جهاد وجنگ فرار مي كردند و خواري و ذلّت را به شرافت فروختند ، بازنده شدند ، خوشا به حال تو كه با كوله باري از صدق و صفا و ايمان وگذشت ،اين دنياي پر از منجلاب را ترك كردي و مقام ارزشمند شهيدي را براي خود كسب نمودي ،زهي افتخار به تو اي فرزندم....
    تهنيت، عشق ، سلام ، به تو فرزند شهيد ،از زمين تا خورشيد .
    به تو مي انديشم ، به تو اي عبد خدا ،
    به تو اي استادم ، به تو اي دلبندم ،
    به تو اي مرد غرور ، به تو اي هستي شور ،
    به تو اي با مني و از من دور ،
    به تو نام آور دهر ،به تو سالار نبرد ،
    به تو اي سرو شهيد ، به تو مي انديشم،
    به تو اي مرد سكوت ، به تو اي شاهد من ،
    به تو اي سنگ صبور مادر
    آسمان محرم بين من و توست
    همه در عرش خدا ميدانند
    همه شب در مهتاب ، مادر از دوري تو گريان است ،
    همه گويند چقدر آرام است ، گريه و ناله او در درون دل اوست ،
    در بتون دل او غوغايي است، ليك اندر ظاهر مادرت آرام است
    حال اي فرزندم اي عبد حميد
    خاطر آسوده بدار كه تمناي دلم ديدار است.
    نوشته مادر در دومين سالگرد شهادت عبدالحميد فتاحيان 10/1/69

     

    برچسب‌ها


    پسرم آيا ميتوان روحيات و صفات والاي تو را بروي كاغذ آورد چه ميتوانم بنويسم آيا خاطرات شيرين هيجده سال گذران با تو نوشتني است ؟
    خاطرات شيريني كه همه با لبخند و روحيه شادتر و بود پس بسنده به تلخ ترين آن مي كنم كه در روز 14/1/67 كه خبر شهادت تو را به من دادند.
    پسرم خيلي تلخ است ماندن و ديدن از دست دادن گوهري نايابت چو تو را پسرم چگونه بودن، چگونه زندگي كردن ، چگونه رفتن و زندگي با هدف و به معبود دل بستن را از كودكي آموخته بودي . تولذات زندگي را كه عده ائي آنرا سعادت مي دانند ننگ مي شمردي . تو سر بر خاك سنگر در هواي گرم تابستان و با مقداركمي غذا سير شدن در جبهه را بر زندگي پوچ دنيا ترجيح ميدادي . خوشا بتو و بعقيده ولايتت....
    پسرم من چه در بودنت و چه شهادتت بتوافتخار مي كنم و بنظر من تو مقام دوبار شهيد شدن را داشته باشي دل بريدن از علايق ها و كشتن نفس در سن هيجده سالگي بزرگترين شهادت بوده تو نفس عماره را در زير لگدهاي آهنين عزم و اراده ات خرد كردي تا بتواني نام شهيد واقعي را داشته باشي پسرم تو آن قفس طلائي كه من براي مهيا كرده بودم و مي خواستم روح بلند تو را در آن محبوس كنم ،باماهيچه هاي پر قدرت ايمانت شكستي و بسوي آسمانها به پرواز در آمدي تو پرواز به ملكوت نمودي تا نام تو در قلب هي انسانا در تاريخ هميشه جاودان بماند،
    آري دلم شكست وليكن روحم بزرگ شد از داشتن فرزندي چو تو ......

     

    برچسب‌ها

    و حال مي گويم آري پسرم پيام سرخ بخون امضاء شده را ديدم آن امضاء سرخ تو را يعني پيكر پاك و معصوم و معطر در خون تپيده ات راديدم من هم مثل تمام مادران ماندم در فراغت و حال برايم آه حسرت اشك غم تفكر جايگزين ديدن تو نيست نميدانم چه بگويم تنها حسرت آنروزهاي با تو بودن را مي خورم و ترا نفهميدم آنهمه خلوص صفا گذشت پاكي كه در وجودت بود و من بي خبر از آن و اينك من مانده م و ياد تو . انتظار دوباره ديدن تو من مانده ام و خلوت كردن در اطاق تو و خاطرات گذشته با تو بودن وليكن تو وعده با خدا داشتي كه تركم كردي تو نماز عشق را خواندي و بسوي خدواند پر كشيدي پاكاني چون شهيدان شهامت خواندن نماز عشق را دارند.

     

    برچسب‌ها

    آتش بگير تا بداني چه مي كشم احساس سوختن به تماشا نمي شود

    وحال پسرم مي خواهم از تو بگويم ، چسان بودن را و چگونه ماندن را و چطورنبرد كردن با نفس و چطور مقاوم بودن چون كوه در مقابل دشمن و بالاخره چگونه شكوهمند سر بر خاك وطن تربت گونه زدن و فائزشدن ....
    اما افسوس چشمانم ديگر فروغ ديدن و دستهايم قدرت نوشتن و قلب داغدارم توانايي بياد آوردن لحظات خوب با تو بودن را ندارد، احساس مي كنم با خون دلم مي نويسم ....
    اما ميدانم كه بايد بنويسم تا حماسه هايي كه شما جوانان مسلمان آفريديد به دست فرا موشي سپرده نشود و نسل آينده بدانند هدف شما از اينكه خون پاكتان ريخته شد چه بود ......

    نوشتار مادر شهيد-1369

     

    برچسب‌ها

    " بسمه رب "
    ميزنم هر نفس از دست فراقت فرياد
    آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
    روز و شب غصه و خون مي خورم ، چون نخورم
    چون ز ديدار تو دورم به چه باشم دلشاد

    سخت و دردناك است در فراق ياران قلم بر كاغذ راندن و از خون واژه هاي ملكوتي زمان سخن گفتن ،آناني كه با قلوب پاكشان به شط خون زدند تا به ساحل فلاح و رستگاري رسيدند ، هم آناني كه ثابت نمودنند كه ميان عاشق و معشوق فاصله اي جز خون نيست ، آنگاه كه از تن برود لحظه وصال است وآنگاه كه در رگ بجوشد لحظات شيرين انتظار.....
    و هماناني كه معجون اشك و آهن بودند وآميزه ائي از سلاح وعرفان.....
    باري ، سخت ودشوار است بر
    « وَ مَن يَِخْرِج مِن بيتهٍ مُهاجِراًالي الله »
    نظاره كردن و خود بر فنا تكيه زدن چرا كه اينان
    « فَمِنْهُم مِن قَضي نَجبه »
    بودند و به عهد و ميثاقي كه با خدايشان بسته بودند براستي عمل كردند و مصداق بارز
    « وَاَلذْينَ جاهِدُ فَينا لَنِهدِينَهُم سُبُلَنها »
    گشتند و چنين راه را سرنوشت چون است كه:
    « فَيُقْتِلْون وَ يقْتلونْ »
    اما اين سخن اگر از دلسوختگاني كه تلخي فراق يار را چشيده و با درد و سوز همراه باشد چون از دل برمي آيد ، لاجرم بر دل نيز مي نشيند ، هر چند كه هر بار عزم را جزم كرده و بدين منظور قلم به دست مي گرفتم بي درنگ به ياد سكوت مي افتادم ، سكوتي كه سرشار از سخنان نا گفته و حركات نا كرده است ، سكوتي كه از خصايص بارز شهيد عزيزمان بود ، كه در آن سكوت حقيقت او نيز نهفته بود،امّا آتش فراق يار امان نميدهد ، آتشي كه اگر بروز دهم مردم را و اگر در دل نگاه دارم خود را مي سوزاند . لا جرم تصميم گرفتم سخني هر چند مجمل و كوتاه در باب اين ذي نفوس مطمئنّه اي كه نداي "ارجعي " را شنيد و رخت سفر بر بست و به ديار لايتناهي كوچيد باز گويم ، باشد كه با دريافت روح اين كلمات كه مخلوطي از انديشه و احساس است كه يكديگر را سخت درآغوش كشيده اند ، گوشه اي از آن آتش فراق دامن گير شما نيز گردد و روشني بخش راه ما و شما .
    دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
    نياز نيمه شبي دفع صد بلا بكند

    اما و صد امّا كه در اين غم ، واژه ها نيز سو گوارند و اينكار را ره الم بايد نه قلم وحكايت شب هجران آن عزيز با اين كلمات و با اين قلم شكسته و عاجز نشايد، كه آن هم وصف القال است و نه وصف الحال ....

    حكايت شب هجران نه آن حكايت هاست
    كه شمه اي ز بيانش به صد رساله برآيد

    آري حديث اين صفحه سرخ ، شهد شيرين شهيد است ، شهيدي كه با راه سرخ خويش نشانگر چگونه زيستن و چگونه مردن براي ما بود ، وسخن از اوست كه از گور جسم يعني از ميان ما مردگان و كافر دلان و خود فراموشان برخواست ، و با آهنگ هدي و نغمه هاي گرم و شور انگيز ز منزلگاه (لا) تا مأمن (الا) خراميد و از مرز مكان تا ماوراي لا مكان تاخت ، آري سخن از عبدالحميد است ، عبد خالص و پاك حميد ، عبدي كه چنان بندگي را به ما آموخت تا بود بودنمان از وصف آن عاجزيم ، هنوز فرياد نهيب او درگوشهايمان طنين انداز است كه :
    هي برخيز ، برافروز آن چراغ نور ايمان و به بام كهكشان بر شو و بانگ لا تخف بركش، طلسمان كهن بشكن ، به خود در شو، ز خود در شو ، و در تابوت تن برخيز و چون فرزند مريم خالص و پاك مطهر شو ، كزين بيهوده خاموشي جهان گمراه تر گردد..... آري برادرم هنوز حك آن پيام رو حاني و عرفانيت بر قلب هايمان باقي است كه :
    اي ياران، زمين تنگ است و آن اجرام نوراني فريبا چشمكي دارند ، كنون را وقت پرواز است تو اي صبح آفرين برخيز و اين طي كرده، مركوبان بي ره را در اين شب رهنموني باش كه ره تاريك ولغزان است .
    آري برادرام من شنيدم پيام سرخ خونين تو را و آن زمان كه پيكر سرد و خون آلودت را با لباس دامادي به تن ديدم ، حقيقت آن پيام را يافتم كه :

    داماد حقيقت از فراز حجله پر خاك و خونش مي زند فرياد :

    عروس راستي را خون هر داماد كافي نيست ؟؟؟؟
    ولي افسوس و صد افسوس كه ما بستگان بند تقديرات ، ما كوته فكران و كوردلان زمان، گوشهاي خود را كر،چشمان خود را كور ، زبان خود را لال و لوح سنگيني بر قلبهايمان نهاديم و در تابوت اعصار و در اين شهر ريا كاري دل به اوصاف عبث دلشاد كرديم تا اينكه او نيز آرزوهاي خود را با خويش برد،آرزوهاي نهفته در دل را ، آرزوي چشماني كه چراغها و نشانه ها را در تاريكي ببيند و گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشي خويش بشنود و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون بكشد و بگذارد از آن چيزهايي كه در بندمان كشيده است سخن برانيم . آرزوي روحي را كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد ، امّا دريغا كه ديگردر مزرع جانمان هيچ كلام پاك سبحاني نمي رويد و افسوس كه از خود قفسي ساخته ايم كه اين روح را در بند كشد و ما را پا بند اين شهر و ديار فاني گرداند .
    امّا حميد عزيز، اين را بدان كه براي پيام تو تا ابد گوشهاي شنوا و زبانهاي گويا و قلب هاي گشاده يافت مي شود، چرا كه اين پيام ،پيام «خون و شهادت » است پيامي است كه با بپا داشتن نماز عشق با دو ركعت خونين شدن تن و رها گشتن روح به ما رساندي. پيامي كه شب ظلمت سراي ما را تا به اوج قاف روشن نمود، آري اين پيام حرّيت و آزادي انسان است و من از زمان كودكي ، آن روزها كه دستان گرمت را در راه مدرسه مي فشردم تا آن لحظه كه قامت خون آلود و سرد گو نه ات را به خاك تيره سپردم با تو هم پيمان بودم ، از وقت حدوث حادثه در جبهه ها و يا از لحظات آتش و خون در انقلاب ، ودر تمامي اين مدّت تو به من آموختي چگونه زندگاني را ، تو به من ياد دادي كه در تمامي مشكلات ، نستوه و پر شتاب در راه هدف و ايمان به پيش روم ،آن زمانيكه در خط مقدّم جبهه ميان پيشاني جنگي به ديدارت آمدم و تو را افتاده بر روي كتاب جبر ديدم ، آموختم كه چسان در زندگي حتي يك پله از فراز پلكان عقيده پايين نيايم و حتّي اندكي از اصول كوتاهي نكنم
    و يا آن زمان كه در مرز خون قرار داشتي ، وقتي پاي صحبت منطق و استدلال را براي اندكي گذشت از راهي كه در پيش گرفته بودي به ميان آوردم پاسخ تو چيزي نبود جز اينكه :
    دل به عشق ده و ما را به منع عقل مترسان
    ++++++
    لابه بسيار نمودم كه مرو ، سود نداشت
    زانكه كار از نظر رحمت سلطان ميرفت
    الحق كه چه خوش عاشقي بودي و چه سان زيبا عشق را معني كردي و آن زمان كه ميان شبهاي تار به سراغ تو مي آمدم و تو را بر روي سجاده ات مي يافتم،معناي اين عشق برايم ملموس تر مي شد و ياد مي گرفتم از تو چگونه مناجات كردن را ، روش بندگي و حقّانيت و حقيقت مكتب را و آن زمان بود كه گوشهايم بانگ سفر تو را مي شنيد ، سفر عاشق به سوي معشوق ، سفري كه جز به فنا شدن به مقصد نمي رسد.
    بميريد بميريد ، در اين عشق بميريد
    در اين عشق چو مُرديد همه رو پذيريد

    بميريد بميريدوزين مرگ نترسيد
    كزين خاك برآييد سماوات بگيريد
    بميريد بميريد و زين نفس ببُريد
    كه اين نفس چوبنداست شما همچواسيريد

    و برادرم هنوز نغمه هاي عرفاني دعاي كميلت در شبهاي جمعه ميان حجره كوچك شاه عبدالعظيم در گوشمان زمزمه مي كند و روزه داريهاي دوشنبه و پنج شنبه ات را كه با لقمه ناني و جرعه آبي افطارميكردي هنوز به ياد دارم ،آري به ياد دارم پاهاي استوار تو را كه كوههاي سر به فلك كشيده البرز را مي لرزاند و نداي ملكوتي زيارت عاشوراي تو را در جايجاي آن كوهها هنوز در گوشم طنين انداز است و الحق كه تو قرآن را با عمل براي ما تفسير كردي و من در اين كلاس از تو آموختم چگونه زندگاني را.....
    ولي افسوس كه پايان زنگ اين كلاس ، پايان تلخي داشت ....
    شروع جدائي ، آغاز تنهايي براي من بود.....
    و اينك تو اي استاد لحظه هاي من ، تو اي معلم عشق وايمان ،تو رفته ايي و من بر جاي مانده ام ، تو درياي موّاج عشق را يافتي و من هنوز در مرداب عَفن زندگي به دنبال نهرحقيقت هستم و چه خوش گفته اند كه :
    بحريست بحر عشق كه ، هيچش كناره نيست
    آنجا بجز آنكه جان بسپارند چاره نيست
    و اينك در آستانه بيستمين سال فراغت و در آغاز اين نوروز گل افشان من بايد از پرپرشدن گل خويش سخن بگويم و چه دردناك است سخن گفتن در اوان بهار از خزان جاودانه زندگي تو چرا كه :
    هر لانه كه از دل اين خاك دانه مي دمد
    نو مي كند داغ ماتم ياران رفته را

    و اينك بيست سال است كه سكوت سبزت را در سينه صحراها كاشتي و رفتي و از آن بهاري كه تو رفتي سبزه هاي نجيب جوار جويبارها سرود سبز نجابتت را در گوش ساقه هاي سرخشان مي خوانند و غنچه هاي دلتنگ ناشكفته باغها به اميد ديدار تو لحظه پر شكوه شگفتن خويش را به تأخير انداخته اند و در اين نوروز گل افشان قُمريان غزل سراي بهاري به احترام هم سُرايي تو، نفسها در سينه حبس كرده و از نوروزخواني هر ساله شان دست كشيده اند ، چرا كه :
    بي تو نوروزشان بي نور ، و بهارشان بي نوروز است ....
    اي نوجوي عقيق و اي ديرينه شفيق ، برخيز و بر خروش و پيك خلوت راز و شعر زنده در تابوت اعصار را براي ما باز خوان چرا كه :
    اكنون زمانه صلح و دوستي و صفاست ، و بهار بهانه تو را مي گيرد ، توئي كه رهيل كاروان ياران رفته ات را شنيدي و خسته ز دنيا طواف عشق را بجا آوردي و نماز آنرا با خون وضو ساختي و به وصل رسيدي ، مگرنه آنكه :
    هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواست
    احرام طواف كعبه دل بي وضو ساخت
    و اينك اي گل هميشه بهار ، نرگس ديده بگشاي كه ديده نرگس نگران نشكفتن توست و به رسم دوستي و برادري هم كه شده لختي از عرش انديشه به عرصه ما مفلوكان زمين قدم گذار و بي پروا و شتابان با توسن تيز تك عشق خود بر حراميان حُرمت شكن و به خاطرهاي اين خاطر فراموشان بتاز و پيكان سرخ عشقت را بر قلب ناپاكان نشانه رو و يكبار ديگر با وقار خويش از جذبه جمال حق سخن ساز كن و از صَهباي صبوريت ما غم زدگان را نشئه نشاط بچشان چرا كه خاموشي ، زيبنده تو نيست و محفل ما بي نور رُخت چون شب ديجور بي فروغ است.
    آري برادرم بدينسان بود بهار بودنت و چسان باز گويم از بهار خزان گونه ات ؟
    نمي دانم از زنداني كه داغ ماتم تو بر دل گذارده سخن بگويم يا از دلتنگي هائي كه اين دل بي وجود تو ميكشَد باز گويم ؟

    دلتنگم و ديدار تو درمان من است
    بي رنگ رخت زمانه زندان من است
    بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني
    آنچه از غم هجران تو بر جان من است

    دلتنگيهايي كه سوز دل و اشك چشم بهمراه دارد، امّا نه سوز سوگ ، بلكه سوز فراق و دوري از قافله ياران ، چرا كه خوب مي دانم كه سوگواري بر خاك شما مظلومان روا نباشد . ولي دلتنگي هايم را با بيتوته كردن برسر كويت و در مزار پاكت ، با نگاه كردن بر چهرۀ نورانيت و بازگشت به گذشته ها و مرور خاطره هاي شيرين با تو بودن آرام مي گيرد ولي افسوس و صد افسوس كه :
    رويت به چشم پاك توان ديد چون هلال
    هر ديده جاي جلوه آن ماهپاره نيست

    امّا برادرم چه كنم ؟ كه چاره ائي جزء نگريستن و گريستن با اين چشمان ناپاك برايم نمانده ، باشد كه با اين اشكها در كنار تربت پاك تو چشمان ما نيز چون خاك تو ، پاك گردد و باشد كه با گريه شمعي كه هر غروب در كنار گل وجودت مي گريد و آب ميشود ما هم بگرييم و بسوزيم و در گوشه ائي از عالم عشق تو مغروق گرديم.
    آري بدون اختيار مي سوزيم و مي گريئم چون شمع زيرا كه :
    سوز و گريه شمع نيز اختياري نيست.
    جز در صفاي اشك دلم وا نمي شود
    باران بدامن است هواي گرفته را
    و آرزو مي كنم كه از اين اشكهايم دريائي به گسترده قلبت باز شود و با ترانه هاي باد امواجي خروشان و طوفنده ما را هم ببلعد و غرق در دنياي لايتناهي تو گرداند چرا كه آنگاه دنيا را به ديد تو مي ديدم و مانند تو در افق زندگي به طلوع آن مي رسيدم و يا اي كاش كه از سوز و ناله هاي ما تو از بستر سرد خاك برمي خاستي و يكبار ديگر اين هميشه خزان ما را بهار مي كردي و دوباره غنچه وجودت را در ميان ما ميكاشتي.

    اي كاش ناله هاي من چو بلبل حزين
    بيدار كرده آن گل در خاك رفته را

    امّا من چه ميگويم..... كه طائري چون تو حيف مي بود زيستنش در اين خاكدان دهر ، چرا كه در راه عشق رسيدن به مرحله قُرب را بعدي نيست و نه تنها دنيا كه ما دنيويان نيز لايق زيستن با تو نبوديم چون تصوّر وجود گل در ميان شوره زار محال است.
    و تو آنچنان آرام و زيبا به دور از هر رنگ و ريايي اين ره صد ساله عشق را در كوتاه صباحي طي كردي كه حسرت آن تا قيامت بر دل تمامي پويندگان راهت باقي خواهد ماند و چه زيبا مصداقي است در مورد تو برادرم كه:
    اي بسا شخص دويده بيست سال اندكي بوئي نبرده از وصال
    اي بسا شخصي كه ديروز آمده بر وصال يار پيروز آمده
    و اگر كسي نداند ، تو خوب مي داني كه اين آرزوهاي مانده بر دل و اين حسرتهاي بر جاي مانده ، چيزي جز بيان احساس درون نيست ،كه آن هم لازمه روح آدمي و يا برادري است و اين كلمات فقط آميخته اي از انديشه و احساس است كه انديشه اش همان حقيقت راهي است كه تو پيمودي و آن چيزي جز وصال يار و رسيدن به معبود و طي طريق به مانند تو نبود و در بيان احساس كه آن هم مستور در انديشه مان است از كلام نقض و پر معناي حافظ مدد مي خواهيم كه :
    اي غائب از نظر بخدا مي سپارمت
    جانم بسوختي و بدل دوست ميدارمت
    تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك
    باور نكن كه دست ز دامن بدارمت
    خونم بريز و از غم هجرم خلاص كن
    منّت پذير غمزه خنجر گذارمت
    ميگريم و مُرادم از اين چشم اشكبار
    تخم محبّت است كه در دل بكارمت

    و امّا اكنون من با اين قلم شكسته و ناتوان از تو مي نويسم. از انديشه تو واحساس خود....
    هر چند كه شعر ، شعار هميشگي تو هنوز در گوشم هست كه :

    خواهيم كه در اين كوه غم آرام بمييريم
    گمنام سفر كرده و گمنام بميريم

    امّا برادرم چه كنم كه درد دل را جز با مركب قلم درماني نيافتم و خوب مي دانم كه تو دنيايي از سكوت و شرم و حياء بودي و شعار تو عدم ريا بود و بس . امّا بر من لازم است كه اين سرّ سرداري و سرافرازي برملا كنم چرا كه بر من مباد آنروز كه از خاطر برم آتش نفسها را .....
    باشد كه اين آتش تا قيامت در دلمان افروخته و تا بود بودنمان ، پرتو نور آن روشنگر راهمان باشد .

    خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران

    و در اينجا من به تو مي گويم كه اي برادر اين را بدان كه من ايستاده ام ، با همان قامت استوار تو ، ايستاده ام تا ديدار دوباره تو .......
    و قسم به خون پاكت ، آن خوني كه جويبارهاي زلال قله هاي شاخ شمران را رنگين كرد و سبزه هاي نوشكفت آن ديار را آبياري نموده و سوگند به سوز دل گداخته در سينه خواهرانت و قسم به اشكهاي در دل شب و نجواي نيمه شبهاي مادرت ، كه ما رهروان راه تو با همان استواري و غروري كه تو داشتي ايستاده ايم . چرا كه تاوان اين خون تا قيامت بر دل ما است و سوگند بر راهت و آن كتاب مستور راهنمايت كه :

    به خون شويئم خونت اي برادر...

    و اين را بدان كه ما پويندگان راهت آن قدر خشم انتقام را در سينه مي پرورانيم تا كه انتقام اين خونهارا از تمامي دشمنان حق وحقيقت در سراسر گيتي باز ستانيم .
    هر چند كه اين كلام ناقص نه بيان حالت بود و نه گفتار گذشته ات ، چون اگر تمامي آسمانها ، كاغذ و درختان و درياها مركب شوند نمي توانند اين زندگي مجمل و كوتاه تو را شرح و بياني باشد پس سخن كوتاه، چرا كه حديث فراق را پاياني نيست و ناله هاي ما را هم درماني ......
    ناله پنداشت كه در سينه ما جا تنگ است
    رفت و برگشت سراسيمه كه دنيا تنگ است


    حسين فتاحيان _ فرودين 1378

     

    برچسب‌ها

    بسم الله الرحمن الرحيم
    چه زود شتافت اين دوست و دلي را با خود ببرد اي كاش بود مي بود و چنين آتش بردل نمي افروخت چرا آخر! چرا آخر !

     

    برچسب‌ها

    بسمه تعالي
    الحمد لله رب العالمين و صلي اله علي عهد و اله اجمعين
    مفتخر بودم كه لياقت پيدا كردم بخدمت خا نواده شهداء رسيدم خداوند ما را از شفاعت شهداء محروم نفرمايند و بهمه خانواده هاي شهدا صبر و اجر عنايت فرمايد نماينده حضرت اما مدظله در شهر ري و هلال احمر .

    12/4/1367

    برچسب‌ها

    بسم الله الرحمن الرحيم
    قال الحسين عليه السلام:
    ومن كان بازلاا نينا بهجته موطنا عم تضاد الله نفسه فلير معل معنا
    هركه آگاه است كه منطق قلبش در راه ما نثار كند و به لقاء پروردگار بشتابد با ما حركت كند مژده باد شما را كه فرزند شما با آگاهي و بصيرت به اين پيام مقدس سيد الشهداء پاسخ داد و مشتاقانه به اين را ه شتافت.
    خداي متعال او را با حسين بن علي سيد و سالار شهيدان مشهور فرمايد و به شما و ساير بستگان محترمش صبر جميل و اجر جزيل عنايت فرمايد.
    10/3/1367

     

    برچسب‌ها

    بسمه تعالي
    بي تو به سر نمي شود.....
    تنها چيزي كه ميتوانم به طور خلاصه و مفيد از حميد بگويم اين است كه حميد در يك كلام مخلص بود و تبسم و نشاط و شوراش وقيامش از اين اخلاص سرچشمه مي گرفت، و بعد عاشق واقعي جستجو بود و حتي هنگامي كه در يك جلسه در مورد پرسش تكليف جبهه برايش مسجل شد كه جبهه رفتن براي او واجب نيست آهي كشيد و با ناراحتي به پشت دستش زد. و يك بار هم خواب حميد را ديده ام و حميد خيلي خوشحال بود و با لباس كرم هميشگي بود و مي خنديد.

     

    برچسب‌ها

    نماد اعتماد الکترونیک

    جستجو در سایت

    خبرنامه پیامکی

    لطفا نام خود را وارد نمایید
    ایمیل معتبر وارد نمایید

    © 2015 Your Company. All Rights Reserved. Designed By JoomShaper

    Please publish modules in offcanvas position.